396- شش سال دور از ایران

زمان بسیار سریع میگذرد.

 

درست شش سال پیش بود.

غروب پنجشنبه 25 دی ماه 1382 که تهران را به مقصد دبی ترک کردم.

*

در فیلم راز (The Secret) میگویند شما اگر مدام چیزی را تصور کنید به آن خواهید رسید و جالب اینجاست که من هیچ تصور و تصویری نداشتم که بخواهم از کشور بروم، تنها این تصور را داشتم که دیگر نمیخواهم در تهران بمانم! چند هفته بعد دعوتنامه ای برای من آمد که برای کار به دبی بروم! چرا دروغ؟ کتمان نمیکنم که این شهر را، هرچند وطنم نیست،  بیشتر از تهران دوست دارم. تقریبا مطمئنم به ایران که برگردم، باز هم در تهران زندگی نخواهم کرد. از تهران، تنها دلم برای دوستانم و برای کوههایش تنگ میشود که هیچیک را اینجا ندارم.

*

زمانی که به عنوان یک دانشجو به تهران رفتم حس کردم در آن شهر زمان خیلی سریع میگذرد.

ولی بیاغراق، زمان در دبی بسیار سریعتر میگذرد.

روزهای تلخ و شیرین بسیاری را دراین شهر سپری کردهام.

تجربیات عجیب و گرانبهایی به دست آوردهام.

*

در زندگی افراد مهاجر، شاید به دلیل دوری از آشنایان، لحظاتی هست که امید آدمی از هرچیزی به جز خدا قطع میشود و آنگاه درهای رحمت باز میشود و دست رحمت الهی از آستین یاری‌رسانش درمی آید و اتفاقاتی چنان عجیب رخ میدهد که عقل محاسبهگر آدمی، هیچگونه نمیتواند تصورش کند. من و همسرم بارها تجربه‌اش کرده‌ایم. یکی از دوستان اینجا که با خدا خودمانی‌تر است از اصطلاح «اوس کریم» برای خداوند استفاده می‌کند و میگوید: «مهندس! کافیه اوسکریم یک نگا به آدم بکنه. تمومه! »

امیدوارم که سایه‌ی «اوس کریم» را بر زندگی خود، همواره حس کنید.

/ 12 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رحيميان

موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نشانی نیست، موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند. مطمئن هستم شما موطن های زیادی دارید. پوینده و پاینده باشید دوست قدیمی

عبداله

راستی 6 سال و یک روز داداش من

فاطمه

سلام...مهاجرتون مبارک باشه....

سینرژی

سلام بعضی ها سالها در حسرت مهاجرت هستند. مدارک ارسال می کنند،‌مصاحبه می روند و ... دست آخر هم پذیرش نمی گیرند. بعضی ها هم ... احتمالا اگر تصور می کردی از ایران بروی،‌ از کره مریخ برات دعوتنامه می آمد!

از سرزمینهای دور

قسمت آخر مطلبت منو یاد حرف دکتر جعفری انداخت... یه بار برامون تعریف می کرد از اینکه تو مدتی که ایران نبوده چه اتفاقاتی براش افتاده و چقدر حضور خدا رو بیشتر حس کرده... نمی دونم... شاید اینم یکی از مزایای مهاجرته!! امیدوارم هر جا هستین خدا نگهدارتون باشه... نگهدار همه باشه...

امیر طیبی

راستش حرفی برای گفتن ندارم. فقط احساس کردم یه چیزی باید بنویسم و گرنه دلم میگیره به هرحال همیشه رفتن یه حسی داره که نگفتنی و مشترکه. به قول یه دوستی:در آغاز من و جاده به توافق رسیدیم که او بماند و من بروم...

مهدي رزاقي

سلام و ياد

دنیا

سلام خواستم تشکر کنم از مدیرت وبلاگتون و همچنین وظیفه شناسی نسبت به پاسخ به خوانندگان. من هم از یک شهر دیگه به تهران اومدم.یک شهر خوش آب و هوا با فرهنگ و تمدن دیرینه پر از امکانات و... اوایل که با همسرم میرفتیم تهران رو بگردیم با اینکه همسرم تهرانیه بعضی وقت ها خودشم گم میشد و من فکر میکردم دارم توی اینهمه جمعیت و شلوغی و ماشین و خونه هضم میشم جوری که نمیفهمیدم دیگه من کجا هستم....احساس میکردم دارم تو یه دریا غرق میشم.اصلا حس خوبی نبود من به خیلی جاها سفر کردم ولی اینقدر احساس غربت نکردم.اینجا در تهران اصلا معلوم نیست فرهنگ چیه هر کی مال یجاییه و آدم واقعا نمیفهمه چیکار کنه!!!

حمید آزادی

اکبر جان سلام خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزده بودم. می بینم که همچنان مثل قبل با نوشته هات به مردم انرژی مثبت می دهی. با اینکه ایران نیستی ولی کاملا با حس و حال ایرونیا می نویسی نه مثل مهاجرانی که بعد از چند سال رفتن از ایران فرهنگ ایرانیشون ضعیف می شه. یاد روزهای قدیمی بخیر. اوس کریم نگهدارت.

شادمهر

یه چیزی بگم اکبر! با دیدن تاریخ زیر یادداشتت و موضوع رفتن از ایران یاد مقارنه رفتن تو و رفتن شاه اوفتادم! لابد فردای روز رفتنت روزنامه ها نوشته بودند:___ اکبـــــر رفــــت.___ [چشمک]