۳۴- شریعتی و چمران

همواره می‌خواسته‌ام آدم بزرگی باشم و شاید بارها راه‌هایی را – که گمان می‌کرده‌ام به سوی بزرگی است - رفته‌ام و از آنها بازگشته‌ام. بزرگ‌بودن – به معنای خاصی که من استفاده می‌کنم، نه به معنای افزایش سن وسال یا غبغب و شکم یا عرض و ارتفاع– شاید نشانه‌ی سلامت فطری باشد. این که نشان می‌دهد هنوز مسخ نشده‌ای و یادت هست که تو . . . انسان . . . خیلی بالاتر از این حرف‌ها هستی. بگذار بعضی‌ها این قدر خنگ و بیچاره باشند که بزرگی را در مقام و ثروت و مدرک و فلان شغل خاص و . . . بدانند. شاید بعضی‌ها آن قدر خالی باشند که برای ابراز وجود، خود را پشت مدرک دانشگاهی‌شان، یا آرایش و پیرایش‌های عجیب‌شان یا صحبت‌های لهجه‌دار (ترجیحا انگلیسی) یا سخن‌گفتن به زبانی ثقیل که خودشان هم نمی‌دانند چیست مخفی کنند. به من چه؟ من سال‌هاست که از این گردنه گذشته‌ام. (هرچند راه مارپیچ است و با یک غفلت، سقوط می‌کنی و شاید هم به جایی پایین‌تر بیفتی و گردنت هم خورد شود !) مساله‌ای که واقعا لمسش کرده‌ام همان حرف عمیق معلم شهید در کتاب «هبوط درکویر» است که می‌گوید: «مساله در مذهبی‌بودن یا نبودن نیست، در این است که شخص چه اندازه بزرگ باشد. انگشتوانه چه با آب زمزم پر شود چه با آب آبگوشت! . . . .»

 

sc

 

روزهای آخر خردادماه، یادآور شهادت دو معلم بزرگ و عزیز من/ما است که با آنکه هیچکدام را ندیده‌ام، بسیار بیشتر از اغلب استادنمایان که وقتمان در کلاس‌هایشان به هدر رفت و می‌رود به من آموخته‌اند. آموزشی که در کتاب و جزوه و با خواندن شب امتحان و خرخوانی و تکرار مکررات حاصل نمی‌شود، بلکه روح و جانت را به تمامی دربرمی‌گیرد و حس می‌کنی که دیگر در پله‌ی قبلی نیستی و علاقه‌ای هم نداری به آن پله برگردی: «شریعتی» و «چمران».
نخواستم بگویم دکتر. چه لزومی داشت؟ این دو اسم آن قدر پر و لبریز هستند که مجبور نباشی به ضرب و زور دکتر و مهندس و حجت الاسلام و پروفسور و حاجی و رییس و مدیر و شاه و سلطان و از این حرف‌ها، شخصیت صاحبش را نشان دهی. (بد برداشت نشود. نه که هرکی این طوری بود بد است و اخ است. منظور این که بعضی‌ها هستند که به جز لقبشان هیچی نیستند. دیده‌ای این حضراتی را که اگر القابشان قبل از اسمشان نیاید، دو ریال نمی‌ارزند؟ عین این بادکنک‌هایی که درش را نصفه‌نیمه می‌گیری و بادشان خالی می‌شود، آن هم با یک صدای مضحک و مشمئزکننده، همان‌طوری!) باز هم قدیمی‌ها، که می‌گفتند: کسی با آقا گفتن، آقا نمی‌شه.
باری، آن دو مرد خدا که پرده‌‌ی پندارها را دریدند و چون شهاب، دل شب را شکافتند و چون پرنده، پر کشیدند. چقدر دلم برای آنها تنگ شده! گویا خداوند درباره‌ی چنان افرادی چنین می‌گوید: و من المومنین رجال صدقوا ما عاهدو الله علیه . . . .

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
با سپاس و درود بر شما عزيز!

از راهنمايي شما ممنون وشرمنده كه بگونه اي نگارش كردم در وبلاگ كه با عث آزار وسرگيجه شما نازنين شد/مرا عفو كنيد/اميد است اين بار مقبول نظر شريفتون واقع شود /لطفا باز مرا در جهت بهتر ين ها رهنمود باشيد

sepehr

سلام آدم شدنی است، بودنی نيست. علی شريعتي مزينانی

ارنستو

روح هر دو شاد باد. مطالب مندرج در وبلاگ نردبان درباره ام را تکذيب می کنم. جهت خواندن جواب به وبلاگ بياييد.

ارنستو

مطالب مندرج در وبلاگ نردبان درباره ام را تکذيب می کنم. جهت خواندن جواب به وبلاگ بياييد و حتما مطلب:«در جواب نردبان» را بخوانيد

خاطرات يك مدير

سلام . سرمايه های يک ملت چهره های فرهنگی آن ملت است . يادشان را هميشه گرامی بداريم.

+hiv

عشق و ايمان زامانی در من بودو من در ميان بازار زمانی در خود نبودم به خود رفتم و اکنون باز آمده ام چه توان کرد اما از لطف بی حد شما ممنونم و ذيگر اين که اگر گاهی زبان می پريشد از گوينده مبينيد که هستی هنوز آن قدر از هم نگشوده تا کلام عده ای در آن بگنجد از امروزم شرم سارم و فردا نيز از فردا ای کاش اکنونم آينده ام باشد

قصه شوق

سلام! نمی‌دانم حاطرات هست که گفتم؛ عهدنامه مالک اشتر را بخوان! خواندی يا نه؟! برايم بگو که چه يافتی؟

ع.ل.ي

می دونی شريعتی موجود عجيبی بود ! ولی چمران از اون عجيب تر ! به نظرم مصر - لبنان و آمريکا ديد اون رو نسبت به دنيا عوض نکردند . يه ايرانی بود و يه ايرانی ماوند و يه ايرانی مرد !! يه ايرانی با تمام مشخصات مردمان اين سرزمين!!

نارسيس

ديدی آدما گاهی يه جورين. یه جوری که آدم از نگاهشون‌ از حضورشون آرامش می گيره. اینا معمولا آدمايی ان که بهت خيلی نزديکن. يا بهتر بگم دوست دارن. ولی بعضی آدما انگار به همه چی نزديکن و همه چيو دوست دارن. بعد از اين همه سال بدون هيچ ملاقات فيزيکی بازم انگار يه جوری کنار آدم نشستن!