709- کودک و اجتماع

بد نیست گاهی از دید کودکان خود به رفتارهایمان بنگریم. آیا مثال‌های زیر برای شما آشنا نیستند؟

*

کودک در تلویزیون می‌بیند که عمو فلانی و خاله فلانی از اهمیت قانون صحبت می‌کنند. صبح دارد به مهد کودک می‌رود. خودرو کرایه‌ای، او و چند بچه دیگر را مثل جوجه‌ماشینی کنار هم چپانده. دو تا جلو. پنج تا عقب. نه کمربندی، نه امنیتی. راننده سرویس با یک دست فرمان و دنده را دارد، با یکدست با گوشی حرف می‌زند. کمربند هم نبسته. تنها ماموریتی که می‌شناسد آنست که کودکان هرچه سریع‌تر به مهد برسند. همین! یکطرفه هم می‌رود که سریعتر برسد. کودک روز دیگر با والدین بیرون می‌رود که دست او را گرفته‌اند و مثل همیشه و مانند اغلب بزرگترهای دیگر از چراغ قرمز عابر عبور می‌کنند. برایش هله‌هوله می‌خرند و نایلون آن را گوشه‌ای پرتاب می‌کنند.

*

آنچه کودک از بزرگترهای اجتماع می‌بیند در تقابل آشکار با حرف‌ها و شعارهایی هست که از کتاب و رسانه و مدرسه به گوشش می‌رسد. مربی بهداشت مدرسه جلوی چشم بچه‌ها نوشابه و هله‌هوله می‌خورد، معلم را دیده که در خیابان سیگار می‌کشد، پزشکی که به او سر می‌زنند سالی یکبار هم ورزش نمی‌کند، به پارک هم که می‌روند. پدر و مادرش مانع صحبت و معاشرت و بازی کودک با کودکان دیگر می‌شوند. در خانه و اجتماع و مدرسه هم همه یکسره مشغول امر و نهی او هستند. شهرستان محل زندگی کودک علیرغم همه توصیه‌های عمو فلانی در تلویزیون، هیچ برنامه و سیستمی برای تفکیک زباله ندارد. کودک به‌ندرت دیده یا اصلا ندیده که بزرگترها نریختن زباله در کوچه  و خیابان را جدی بگیرند. کودک از این همه تضاد، گیج و سردرگم می‌شود.

*

اگر کودکی بخواهد قانون‌گرا باشد و از خط سفید عابر با خیال راحت عبور کند (بر فرض که اصلا خط عابری در خیابان باشد!) چند درصد بزرگسالان ما به درجه‌ای از فهم اجتماعی رسیده‌اند که به خاطر او سرعت را کم کنند تا حداقل استرس به کودک وارد شود و چند درصد همچون دیوانگان از کنار وی خواهند گذشت؟ در ذهن و ضمیر ما بزرگسالان، کودکان واقعا چقدر اهمیت دارند؟ کودک همه‌جا در حاشیه است، مگر زمانی که کسی بخواهد لپش را بکشد یا ماچش بکند. یک بزرگتر حق طبیعی خود می‌داند که محبت یا ناراحتی خود را به‌زور به کودک نشان بدهد. یا به‌زور او را می‌بوسد و بغلش می‌کند یا به‌زور در صف نانوایی او را کنار می‌زند و در پاسخ به حق‌طلبی منطقی او، تحقیرش می‌کند. بزرگترها حتی به خودشان حق می‌دهند به خاطر جلب توجه کودک به‌راحتی به او دروغ‌گفتن بیاموزند. مثلا دیده‌اید که دستشان را مشت می‌کنند و می‌گویند بوسم بده تا این شکلات را به تو بدهم.

*

کودکی که مرتب می‌شنود باید صادق باشد، اگر در جمعی باشد و در جواب یک سوال تکراری و کلیشه‌ای مجری و معلم و ... قرار بگیرد که مثلا بچه‌ها همه‌ی شما منظم هستید؟ باید آشکارا ریا بکند و بگوید بله. کسی او را برای پاسخ «نه» تحسین نخواهد کرد. کودک صبح تا شب بی‌برنامگی را در خانه و مدرسه لمس می‌کند و تنها چیزی که از معلم و مدیر می‌شنود آنست که «برنامه‌ریزی داشته باشید.» زمانی که حق دوستانش را در نظر می‌گیرد و احیانا از خوراکی مجانی یا جایزه‌ای جا می‌ماند به جاش تشویق‌شدن، تحقیر می‌شود که بی‌عرضه، نمی‌توانستی مثل بقیه زرنگی کنی؟

*

صحبت‌ها و نظرات کودک هم برای کسی مهم نیست. در هیچ تصمیم‌گیری نظر او خواسته نمی‌شود. همیشه وقتی می‌خواهد صحبت کند بزرگترها کارهای مهم‌تری دارند. اخبار که هیچوقت تمامی ندارد، سریال‌ها، صحبت‌های تلفنی و گوشی و موبایل و تبلت و اینترنت و ... بزرگترها هم آخرش یک تبلت یا گوشی به دست کودک می‌دهند و خودشان را خلاص می‌کنند تا کمی به فکر زندگی و معیشت و گرفتاری‌های ریز و درشت خود باشند.

*

والدین کودک اگر پیش روی او با یکدیگر دعوا و درشتی نکنند جای شکر دارد، چه رسد به آن که جلوی کودک به یکدیگر محبت کنند. کودک می‌بیند که والدین خسته، رخت و لباس را به گوشه‌ای می‌اندازند و به تلویزیون و گوشی و تبلت چشم می‌دوزند. والدین نه برای خودشان نه برای کودک کتاب نمی‌خوانند. به شکل عملی مسواک و ورزش و نرمش نمی‌کنند و در عین حال توقع دارند فرزندشان هر روز ورزش کند و هرشب مرتب مسواک بزند.

*

کودک در میان این همه تناقض‌ها و ریاکاری‌ها و ندانم‌کاری‌ها یک آدم بزرگی می‌شود مثل همه. از چراغ قرمز عبور می‌کند، زباله می‌ریزد، خلاقیت‌ها و خواسته‌هایش را کور می‌کند، منزوی و غیراجتماعی می‌شود، به مسواک و ورزش و برنامه‌ریزی و نظم بی‌توجه می‌شود. ریاکار و خودرای می‌شود ... و این چرخه‌ی را معیوب همچنان ادامه می‌دهد و همه می‌گویند مگر ما چه کوتاهی کردیم؟

*

بزرگترهای محترم، والدین ارجمند، معلمان گرامی، عالمان بی‌عمل! بهتر است اگر خیلی نگران کودکان و آینده‌ی اجتماع هستیم، صحبت و شعار را متوقف کنیم و به فکر اصلاح عملکرد خودمان باشیم. مطمئن باشیم کودکان هم از اعمال ما خواهند آموخت، نه از سخنان ما.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٠


684- جوجه‌ماشینی

دارم در پیاده‌رو راه می‌روم. فروشنده‌ای جوجه‌مرغ‌های کوچک ماشینی را در جعبه‌ای ریخته و می‌فروشد. حس می‌کنم که دیگر مانند زمان کودکی از دیدن این جوجه‌ها ذوق نمی‌کنم، بلکه بیشتر متاسف و متاثر هستم. از حرص و آزمندی ما انسان‌ها که باعث شده جوجه‌ی ماشینی به دنیا بیاید، از این که این جوجه‌ها مادر ندارند و هیچوقت زیر پر و بال گرم مرغی آرام نخواهند گرفت... از وقتی پدر شده‌ام، شاید بیشتر از پیش، دلم برای تمام خردسالان عالم به شکل دیگری می‌سوزد. فرق نمی‌کند انسان باشند، جوجه‌مرغ باشند، بچه‌گربه باشند یا گوساله و بره. جوجه‌ی بی‌مادر که می‌بینم یاد دخترک خودم می‌افتم، چه برسد به آن که یک کودک کار یا یک طفل بی‌سرپرست یا بدسرپرست یا جنگ‌زده و بحران‌زده ببینم.

دلم برای کودکان بی‌پناه عالم می‌سوزد. برای مادران تنها یا بدسرپرست هم که از زندگی چیزی نمی‌فهمند و ذره‌ذره برای عزیزان خود آب می‌شوند، برای پدرانی که وقتی به خانه می‌رسند از خستگی رمق نوازش کودک خود را ندارند و بی‌چیزی، آنها را شرمنده‌ی خانواده‌شان می‌کند هم دلم می‌سوزد.

مشکل اینجاست که می‌دانم به‌تنهایی نمی‌توان مشکل‌گشای همه بود. می‌دانم که دل‌سوزی خشک و خالی هم دردی دوا نمی‌کند، ولی چه می‌شود کرد؟ یکی از کارکردهای دل، احتمالا همین سوختن است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥


679- کودک و طبیعت

در روستا هستیم. دخترک ما به جای دیدن عکس مرغ و خروس، دارد خودشان را می‌بیند. به جای تقلید صدای قدقد و قوقولی‌قوقو، اصلش را می‌شنود. دست دراز می‌کند و خودش میوه می‌چیند. زردآلو و توتی که می‌خورد سمی نیستند. یخ‌زده و مانده نیستند. سبزی از باغچه حیاط همین خانه بیرون آمده. می‌تواند برود توی باغچه خاک‌بازی کند. بز و گوسفند و سگ و الاغ واقعی می‌بیند. گندم‌زار واقعی. شب که می‌شود ماه و ستاره‌های درخشان‌تری به چشمش می‌خورد. تا رسیدن به یک فضای باز، فقط کافیست پا از اتاق بیرون بگذارد تا به ایوانی و حیاطی برسد. اینجا گردوخاک بیشتر است، ولی قاصدک هم بیشتر هست، امکانات کمتر است، عوضش سروصدا هم کمتر است.

*

جهان آفرینش، سوای پلشتی‌هایی که آدمی برای خودش و عالم درست می‌کند، یک‌سره پاکی و زیبایی است. دلم به حال کودکان شهری می‌سوزد. کودک باید در دو سه سال اول عمر، با طبیعت مانوس باشد. کوه و دشت و درخت و چشمه ببیند. مرغ  و خروس و سگ و گربه. زنبور و پروانه و قاصدک و آسمان پرستاره‌ی خارج از شهر ... هرکار هم که بکنی، ببعی و پیشی و جوجو و هاپوی توی کتاب و کامپیوتر جای اصلی‌ها را نمی‌گیرند. طبیعت، باید به شکل طبیعی به کودک ارائه شود. کودک، تا زمانی که تربیت نادرست ما بزرگترها نامتعادلش نکرده، همه چیزش طبیعی است. بنابراین طبیعت و جهان هستی را خوب می‌فهمد و این کتاب زیبا را، نیکو ورق می‌زند. ماییم که او را با زمین و آسمان و آب و آفتاب، بیگانه می‌کنیم. چرا که خودمان، با خودمان بیگانه‌ایم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٧


658- پرپروک

پیداکردن برنامه‌های شاد و مناسب و سالم برای کودکان خردسالی مثل دخترک یکساله‌ی ما کار سختی است. دوسه‌هفته‌ای است که با برنامه‌ی پرپروک از شبکه‌ی خلیج فارس (مرکز بندر عباس) آشنا شده‌ایم.

برنامه‌های بسیار شادی دارد و خوبی‌اش این است که شعرها، سرودها، دکور، نمایشنامه، موسیقی، انیمیشن ... همگی کاملا محلی و بدون تقلید سرسری از شبکه‌ها و شخصیت‌های مشهور مرکزنشین است. مجری‌ها خودشان هستند و سعی نمی‌کنند تقلیدگر شخص دیگری باشند.

برنامه‌هایشان خلاقانه و اصیل (original) است و همین کارشان را دلچسب‌تر می‌کند.

دخترک ما هرروز ساعت یکربع به چهار بعدازظهر با علاقه پرپروک می‌بیند و ما هم برایش ضبط می‌کنیم تا ساعات خوشی برایش فراهم شود.

دستشان درد نکند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٩


557- دست خدا

‌‌اگر کمی حساب و کتاب کنیم، می‌بینیم که می‌شود به دیگران کمک کرد. همین خود من و بسیاری از ایرانی‌هایی که در امارات می‌شناسم، اگر ماهی یک بار کمتر بیرون از خانه غذا بخوریم، دست کم 50 تا 100 درهم (یعنی با وضعیت فعلی نرخ ارز در ایران، حدود پنجاه تا صد هزار تومان) می‌توانیم کنار بگذاریم و پولش را خرج درمان یا کمک مالی یک کودک بکنیم. نمی‌توانیم؟
همین شمایی که در فیسبوک از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هرچه دم دستت برسد به اشتراک می‌گذاری، دست کم می‌توانی بین این همه مطالب آسمان-ریسمان، یک بار هم به وب‌سایت‌های کمک‌رسانی پیوند بدی؟ هوم؟ اگر علاقه یا توان کمک‌رسانی مالی نداری، می‌توانی صفحات و اخبار کمک‌رسانی را لایک کنی و به اشتراک بگذاری که؟
نمی‌دانم چرا برخی از ما منتظریم همه‌ی عالم و آدم اصلاح شوند و بعد نوبت ما برسد. خودمان کوچکترین تغییری در رفتارمان نمی‌دهیم؟ حسابش را بکن در این سرما و برف و باران، همه که از دیدن برف ذوق‌زده نمی‌شوند، برای بسیاری از هم‌وطنان ما، صدای بارش برف، صدای پای سرما و گرسنگی و مرگ است.
فکر نکن این کار وظیفه‌ی دولت یا سازمان خاصی است. دولت همان که ظرف کمتر از دو ماه طبق قولی که داده بود مشکل همه‌ی زلزله‌زده‌های آذربایجان را حل کرد شرمنده‌مان کرد. نهادهای خیریه و بشردوست هم که سر گنج ننشسته‌اند و با کمک‌های مردمی کار می‌کنند. دعای خالی هم به درد نمی‌خورد. این که الکی دعا کنی که خدایا به داد بیچارگان برس و خودت هیچ کاری در این راستا نکنی، لقلقه‌ی زبان است. دست خدا از آستین بندگان خدا بیرون می‌آید. برای بندگان خدا کاری بکن. تو دست خدا باش! اگر هم خدا را قبول نداری فرقی نمی‌کند. نوع‌دوستی را که قبول داری؟
بنیاد کودک: www.childf.com
همدلان کودک: www.hamdelan.org
ایران چریتی www.irancharity.ir
خیریه همت: www.hemmat110.com
سازمان انتقال خون: www.ibto.com
اهدای عضو: www.ehda.ir
بانک اهداکنندگان سلول‌های بنیادی: iscdp.tums.ac.ir
کمیته امداد: www.emdad.ir
حمایت از کودکان سرطانی محک: www.mahak-charity.org
انجمن خیرین مدرسه‌ساز: (دارای شعبه در استان‌ها و شهرستان‌های گوناگون)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
تگ ها : دست خدا ، خیریه ، کودک