737- مثبت اندیشی

پرده‌ی یکم- شخصی نیازمند هست که گاهی به کمک دوستان، یاریش می‌کنیم. چند روزی است یک هزینه سنگین درمانی برای فرزندش دارد و از عهده برنمی‌آید. فکرم مدام مشغول اوست. دوستی از کانادا یک‌دفعه به یاد من می‌افتد و همان روز به اقوامش در ایران می‌گوید مبلغی به حساب من واریز کنند.

پرده‌ی دوم- دوباره مشکلی برای شخصی پیش آمده و فکرم درگیر اوست. همینطور که پای کامپیوتر نشسته‌ام و فکر می‌کنم دوستی که سال‌هاست ندیده‌امش، از آلمان در تلگرام برایم پیام می‌فرستد و با من صحبت می‌کند و اعلام آمادگی می‌کند که کمک‌رسانی کند و هنوز از شگفتی بیرون نیامده‌ام که همکلاسی 20 سال پیش دانشگاه از تهران پیام می‌فرستد که چند ماه است می‌خواهم کمکی بفرستم و تا امروز فرصت نشده و الان دارم مبلغی واریز می‌کنم!

*

دیده‌اید که وقتی از ته دل هوس غذایی می‌کنید چقدر سریع به دستتان می‌رسد؟ همسایه‌ای، دوستی، آشنایی یکدفعه یک بشقاب از همان غذا برای شما می‌آورد. چرا هروقت قصد کمک واقعی داریم اینقدر سریع کمک‌ها می‌رسد و گاهی برای خودمان که هدفگذاری می‌کنم به هیچ‌کجا نمی‌رسیم؟ چون باید هدف با اشتیاق و از ته دل و کاملا مشخص باشد که جهان را برای کمک به ما بسیج کند. بارها از این رویدادها دیده‌ام و بارها شگفت‌زده شده‌ام و باز هم می‌دانم که شگفت‌زده خواهم شد. آنچه می‌خواهم بگویم و بسیاری از خردمندان نیز بر آن تاکید دارند آنست که جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم همچون آینه است و افکار نیک، نیکی و افکار بد، بدی می‌آورند. ما تعیین می‌کنیم که چه چیزی در این آینه ببینیم. وقتی با تمام وجود چیزی را بخواهیم و بر آن تمرکز کنیم، علائم و نشانه‌های دستیابی آشکار خواهند شد. هرچه پیامی که از ما به جهان ارسال می‌شود مشخص‌تر و عمیق‌تر و پراشتیاق‌تر باشد، جهان زودتر به ما پاسخ خواهد داد.

*

خدایی که نیاز کودکی بیمار را در کوچه پس کوچه‌های شهرستانی در ایران به دست شخصی دیگر در کانادا و آلمان برآورده می‌کند، می‌تواند از هزاران راه به همه‌ی ما کمک کند. به این می‌اندیشم که دست خداوند چقدر گشاده است و یکسره دارد برکت می‌فرستد و این ذهن و قلب بسته و مشت‌های گره‌کرده و ظرف‌های کوچک ماست که جایی برای پذیرش برکات نگذاشته. در محضر خداوند، «ندارم و نمی‌شود و نیست و نخواه» وجود ندارد. فقط کافی است عمیق و مشخص بخواهیم. خدمت مرحوم دولابی بودیم. گفت هرکجای قرآن که نوشته اگر خداوند بخواهد، خودت را بگذار. بگو اگر خودم بخواهم ...!

*

با خود می‌اندیشم چه بسیار گره‌ها که از کار من باز شده و اصلا روحم خبر ندارد که چه کسی مسبب این گره‌گشایی بوده. شاید همین پیرمردی که الان به‌زحمت از خیابان رد شد و به خاطرش قدری دیرتر به چهارراه بعدی رسیدم، باعث شد که از تصادف خودرو من جلوگیری شود. چرا زیر لب غر بزنم؟ شاید جهان دارد به نفع من کار می‌کند. من از کجا خبر دارم؟ شاید حس خوبی که امروز برای نوشتن دارم، از دعای خیر دوستی دیگر در آن سوی عالم باشد. من از کجا خبر دارم؟ مساله فقط «باور» است. اگر باور کنیم دنیا پر از مردمان نیک است، همواره با انسانهای نیک سروکار خواهیم داشت. من بیشتر اوقات چنین باوری دارم و جالب آنست که اغلب مردمانی که با آنها معاشرت دارم افراد بسیار خوبی هستند. سال‌‌هاست که تا حد امکان از خواندن اخبار دوری می‌کنم. چون از اخبار چیزی به جز انرژی منفی و بد به ذهن آدمی نمی‌رسد. روزانه میلیون‌ها نفر به سلامت مسافرت می‌کنند و کار اخبار چیست؟ این که به یاد ما بیاورد یک تصادف مرگبار روی داده است!

*

مدتی امتحان کنید. مثلا دو سه هفته. فقط بر نیکی و زیبایی تمرکز کنید. هرگاه خواستید غر بزنید، به جایش به چیزی ارزشمند فکر کنید. هرگاه از چیزی گلایه دارید، چیزی برای شکرگزاری بیابید و شکر کنید، ولو برای کوچکترین چیزها. به جای این که بگویید چه چیزهایی نمی‌خواهید، بگویید چه چیزهایی می‌خواهم. تعجب خواهید کرد که واقعا نمی‌دانید چه می‌خواهید. مثلا آیا هیچوقت مشخص کرده‌اید در ماه دقیقا چقدر درآمد می‌خواهید؟ قرار است امسال دقیقا به کجا سفر کنید و کی؟ بر خواسته‌ها تمرکز کنید. به جای دیدن تلویزیون، یک کتاب مثبت بخوانید ... و آنگاه تعجب خواهید کرد که چگونه درآمدهای جدید، برکات جدید، ایده‌های جدید، اندیشه‌های جدید، کتاب‌های مفید جدید، انسان‌های خوب ... همگی سر راه شما ظاهر خواهند شد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٥


726- پدرانه (18)

فرازی از گفتگوی مختصر  و مفید دخترک 2.5 ساله‌ی ما با مادرش:

-مامانی! شما بال داری؟

- نه دخترم، ندارم.

- اگه بال بگیری می‌تونی پرواز کنی!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳۱


719- چهل ساله شدم

در روزگاران قدیم، زندگی سخت‌تر بود. کودکان از سن پایین، بار سنگین زندگی را بر دوش می‌گرفتند و در آستانه‌ی 15 سالگی، بسیار بیشتر از افراد بالغ امروزی سرد و گرم دنیا را می‌چشیدند. زودتر بزرگ می‌شدند. بیشتر مسئولیت بر دوش داشتند. اکنون نیزکمابیش در مناطق محروم‌تر کشور ما یا هرکجای دیگر دنیا، همین وضع را می‌توان دید. یک فرزند عشایر، یک چوپان جوان روستایی یا یک کودک هندی و افریقایی که از کوچکی در دامان طبیعت و همپای دشت و جنگل و رودخانه زندگی می‌کنند و با حیوانات اهلی و وحشی رودررو می‌شوند و سرما و گرمای خشن طبیعت، آبدیده‌شان می‌کند، با من شهرنشین که تحمل خراشی بر پوست ندارم تفاوت بسیاری دارند. کودکی که از خُردی، نان‌آور خانواده می‌شده را نمی‌توان با انسانی امروزی که تا 50 سالگی هم ممکن است سربار والدین باشد مقایسه کرد.

تا همین چند دهه پیش، اندیشه و رفتار افراد تا حد زیادی مبتنی بر تجارب و دستاوردهای شخصی بود، ولی اکنون بخش زیادی از آن «عاریتی» است. کمتر کسی را می‌بینم که استقلال اندیشه داشته باشد. حرف بسیار است، اما از جنس نقل قول، نه از جنس اندیشه. بیشتر حامل هستیم، نه عامل.

داشتم فکر می‌کردم که شاید دیگر در این دور و زمانه نتوان 40سالگی را سن پختگی نامید. البته شاید برای برخی سن پختگی شغلی و تخصصی باشد، ولی در همین حد. نه بیشتر. آن هم در دوران امروزی که حتی در یک زیرشاخه از یک رشته‌ی علمی، عمری طی می‌شود و نهایتا اعتراف می‌کنیم که «هیچ نمی‌دانیم». بوعلی هم در این عصر اگر می‌بود، حکیم جامع‌الاطراف نمی‌توانست باشد. اصلا شدنی نیست.

به پشت سرم که نگاه می‌کنم نمی‌دانم این 40سال چگونه گذشته. هرچه بوده خیلی سریع بوده. اصلا انگار دوران مدرسه که تمام شده، زمان مشغول دویدن شده است. با خودم فکر می‌کنم یک زمانی 40سالگی سن پختگی بود. افراد در این سن دانشمند می‌شدند، حکیم می‌شدند، عارف می‌شدند... من کجای کار هستم؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠
تگ ها : 40 سالگی ، زندگی


718- طبیعت

در دره‌ای محصور میان کوه‌ها ایستاده‌ام. در بستر رودخانه‌ای فصلی که اکنون تنها هزاران سنگ صیقلی در بستر آن به جا مانده. آن‌سوتر کوه‌ها و صخره‌ها و اینجا سطح دره که پر است از گیاهان خودرو و گل‌های بهاری و پرواز پروانه‌ها و ملخ‌ها و رژه سوسک و مورچه و مارمولک. جای‌جای صحرا آثاری از لانه‌سازی موش‌های صحرایی است و بر نوک قله‌ها هم می‌شود به‌زحمت گله‌ای از گوسفندان کوهی دید.

هرچه بیشتر در دل طبیعت می‌روم بیشتر برایم سوال می‌شود که ما کیستیم و جایگاه ما در این عالم چیست؟ شاید هزاران سال است که این دشت و رودخانه اینجاست. هرساله این گیاهان می‌رویند و می‌میرند. چرا این ملخ‌ها اینجایند؟ اگر آن مورچگان نبودند چه می‌شد؟ یا آن بوته‌های آویشن؟ که لابد صد‌ها هزارسال است می‌رویند و آدمی شاید تنها مدتی کوتاه باشد که آنها را برای درمان می‌چیند. یا این زنبورهای گرده‌افشان؟

به لایه‌های رسوبی کوه که یادگاری از دریایی در گذشته‌های دور است نگاه می‌کنم و باز به سنگ‌های بستر خشک رودخانه نگاه می‌کنم. مگر ما در این زمین چیزی بیشتر از سنگریزه‌ی ته این رودخانه هستیم و خود زمین مگر چیزی بیشتر از سنگریزه‌ای است در دل کهکشان؟ آدمی در مقابل بزرگی آفرینش چه می تواند بگوید؟ ما که هستیم که برای مورچه و آویشن و رودخانه و گوسفند کوهی تعیین تکلیف بکنیم؟ این‌ها که خوب می‌دانند چه می‌کنند.  هزاران سال است کارشان را بلدند. ماییم که حساب و کتاب از دستمان در رفته.

با خود می‌اندیشم که نباید از طبیعت‌پرستی مردمان باستان تعجب کرد. چون طبیعت شایسته‌ی ستایش است. در کنار کویر و کوهستان و جنگل و دریا، آدمی ناخودآگاه احساس می‌کند که چیزی ورای احساسات ساده هست. عجیب نیست که پیامبران، کمابیش چوپان هم بوده‌اند. در طبیعت، اسراری است که در چارچوب حواس نمی گنجد. حسی غریب و باشکوه که در شهر و ترافیک و زندگی آپارتمانی گم می‌شود. حسی از جنس معنویت و زندگی و دانش. حسی از جنس غیب.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳٠


686- همین نزدیکی

دیروز در مراسم ترحیم یکی از آشنایان شرکت کردم. جمع زیادی از اقوام و آشنایان را دیدم که سال‌ها بود چهره‌ی آنها را ندیده بودم. کودکان دیروز و جوانان امروز، فضای همیشه مرموز غروب آرامگاه ... دخترم فکر می‌کرد به یک پارک بزرگ و سرسبز آمده و با خوشحالی راه می‌رفت و کاج جمع می‌کرد.

با پسردایی صحبت می‌کردیم که هدف از این مراسم، در اصل تنبیه و عبرت زندگان است، ولی کو کسی که عبرت بگیرد و یادش بیاید در چشم‌برهم‌زدنی ممکن است چشم از این دنیا ببندیم؟

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
تگ ها : مرگ ، زندگی


684- جوجه‌ماشینی

دارم در پیاده‌رو راه می‌روم. فروشنده‌ای جوجه‌مرغ‌های کوچک ماشینی را در جعبه‌ای ریخته و می‌فروشد. حس می‌کنم که دیگر مانند زمان کودکی از دیدن این جوجه‌ها ذوق نمی‌کنم، بلکه بیشتر متاسف و متاثر هستم. از حرص و آزمندی ما انسان‌ها که باعث شده جوجه‌ی ماشینی به دنیا بیاید، از این که این جوجه‌ها مادر ندارند و هیچوقت زیر پر و بال گرم مرغی آرام نخواهند گرفت... از وقتی پدر شده‌ام، شاید بیشتر از پیش، دلم برای تمام خردسالان عالم به شکل دیگری می‌سوزد. فرق نمی‌کند انسان باشند، جوجه‌مرغ باشند، بچه‌گربه باشند یا گوساله و بره. جوجه‌ی بی‌مادر که می‌بینم یاد دخترک خودم می‌افتم، چه برسد به آن که یک کودک کار یا یک طفل بی‌سرپرست یا بدسرپرست یا جنگ‌زده و بحران‌زده ببینم.

دلم برای کودکان بی‌پناه عالم می‌سوزد. برای مادران تنها یا بدسرپرست هم که از زندگی چیزی نمی‌فهمند و ذره‌ذره برای عزیزان خود آب می‌شوند، برای پدرانی که وقتی به خانه می‌رسند از خستگی رمق نوازش کودک خود را ندارند و بی‌چیزی، آنها را شرمنده‌ی خانواده‌شان می‌کند هم دلم می‌سوزد.

مشکل اینجاست که می‌دانم به‌تنهایی نمی‌توان مشکل‌گشای همه بود. می‌دانم که دل‌سوزی خشک و خالی هم دردی دوا نمی‌کند، ولی چه می‌شود کرد؟ یکی از کارکردهای دل، احتمالا همین سوختن است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥


682- مقایسه

بعد از دو هفته، خانه‌ی جدید تقریبا مرتب شده و قابلیت مهمان‌پذیری هم دارد!

دبی که بودیم، در آن گرما نمی‌شد به‌راحتی با پای پیاده برای خرید بیرون رفت. اما تعداد بسیار زیاد مراکز خرید پیشرفته و تروتمیز و لذت رانندگی با خودروهای خوب در خیابان‌های خوب با فرهنگ رانندگی بسیار خوب، این نقیصه را جبران می‌کرد.

وقتی به ایران برگشتم و برای زندگی به شیراز رفتیم، خانه‌مان  غرب شیراز بود و بازار شیراز در شرق. هربار که نیاز به خریدی از بازار داشتم عزا می‌گرفتم. نصف روز صرف رفت و برگشت می‌شد. جای پارک اصلا پیدا نمیشد و فرهنگ رانندگی نامناسب این شهر،  واقعا آزارم می‌داد.

خانه‌ی جدیدمان در شهرکرد، در قلب شهر است. جایی که با 5 دقیقه پیاده‌روی، همه‌چیز در دسترس است. نانوایی، لوازم خانگی، کفاشی، تعمیراتی، لوازم برقی، نجاری، آهنگری، آرایشی بهداشتی، سبزی‌فروشی، میوه‌فروشی، بانک، پارک ... برای من که هیچ علاقه‌ای به رانندگی در داخل شهر ندارم، نعمت بزرگی است. در وقت و هزینه هم صرفه‌جویی زیادی می‌شود. ضمن اینکه دسترسی خوبی به موادغذایی طبیعی تازه و غیرکارخانه ای (گوشت، تخم مرغ، عسل، لبنیات، آب چشمه و ...) داریم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٧


681- فصلی تازه

بعد از دوماه زندگی پادرهوا بالاخره صاحبخانه پول رهن ما را جور کرد و پس داد. وسایل را از شیراز بار زدیم و آوردیم شهرکرد. شروع فصلی تازه در زندگی. دوروبر آوینا شلوغ است و این خیلی خوشحالش می‌کند. همین برای ما کافی است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠


673- مرگ و زندگی

صبح یک روز در تابستان 1373، زمانی که هجده‌سالم بود و مدتی از اعلام نتایج کنکور گذشته بود از خواب صبح‌گاهی بیدار شدم. یادم آمد که باید تا چند هفته‌ی دیگر عازم تهران شوم و در دانشگاه علم و صنعت، دوران دانشجویی را آغاز کنم. در همان لحظات، حرکت ملایمی شبیه راه‌رفتن مورچه یا مگس روی گردنم حس کردم. دستم را بالا بردم و ضربه‌ای روی گردنم زدم که آن مگس بپرد.

در مقابل چشمان وحشت‌زده‌ام، یک عقرب کوچک از روی گردنم به زمین افتاد! خواب کاملا از سرم پرید. عقرب روی گردن من! اگر می‌دانستم امکان نداشت به این راحتی ضربه‌ای به او بزنم. اگر نیش زده بود چه می‌شد؟ همین‌قدر یادم هست که عقرب به سمت ایوان خانه دوید و درست یادم نیست که آیا دنبالش کردیم و زنده ماند یا نه؟

لحظاتی از این دست، معمولا صرف مهم‌ترین پرسش‌های بشری می‌شوند. پرسش‌هایی که مستقیما به زندگی/مرگ بستگی دارند. اینکه فکر کنی ممکن بود نباشی ولی هستی. فلسفه‌ی حیات، حقیقتا مساله‌ی اندیشه‌سوز و زندگی‌سازی است. می‌ارزد که هرازچندگاهی، تاملی بر زندگی خود داشته باشیم و بدانیم چه‌کاره هستیم و کجای کاریم. در این چند روز دنیا می‌خواهیم چه کنیم و عمر ارزشمند خودمان را صرف چه کارهایی می‌کنیم. 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٠
تگ ها : مرگ ، زندگی ، خاطره


662- ده‌سالگی

ده سال پیش، در همین روز، در همین لحظات، ... به عقد یکدیگر درآمدیم.

خدایم را به خاطر ده سال «زندگی» «مشترک» شاکرم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱


629- زندگی و کار در دبی

تقریبا هرماه چند ایمیل از ایرانیانی دریافت می‌کنم که قصد مهاجرت و زندگی در دبی دارند. راستش وقت نمی‌کنم دائما به همه ایمیل‌ها جواب بدهم. بنابراین این یادداشت زیر را می‌نویسم که به شکلی به همه جواب داده باشم:

1- من دیگر ساکن دبی نیستم، بلکه یک و نیم سال است به ایران برگشته‌ام. بنابراین نمی‌توانم در دبی برای شما کاری انجام بدهم.

2- دبی برای کسانی که بین 30 تا 10 سال گذشته به آنجا مهاجرت کردند، سکوی پرتاب بسیار خوبی بود. ولی در ده سال گذشته، به نسبت پیشرفت فراوان این شهر از جنبه‌های گوناگون و سرازیرشدن سرمایه از کشورهای مختلف، طبیعتا تورم و هزینه‌ها بالاتر رفته، انتخاب مهاجران متخصص و پولدار گزینشی‌تر شده و شرایط اقتصادی زندگی در آن سخت‌تر شده. بنابراین دوستانه و صادقانه، کسی را تشویق به رفتن به دبی در شرایط فعلی نمی‌کنم.

3- در اواخر عمر دولت دهم به دلیل سیاست‌های خارجی کشور ما و همچنین فشار فراوان غرب و امریکا بر کشور امارات، زندگی برای دارندگان گذرنامه‌ی ایران بسیار سخت‌تر شد. کار به جایی رسید که زمانی که من در حال ترک دبی بودم حتا برخی دوستانم قادر به بازکردن حساب بانکی هم نبودند. کوچکترین نقل و انتقالات مالی شرکت‌های ایرانی به کشورهای مختلف دنیا هم رصد می‌شد و بعضا جلو آن گرفته میشد.

4- در دبی معمولا هیچ شرکتی یک ایرانی را استخدام نمی‌کند (ساده‌ترین دلیلش این است که تضمینی ندارد ویزا دربیاید.) بنابراین برای داشتن ویزا یا باید خودتان شرکت تاسیس کنید (که مستلزم داشتن چندصدمیلیون تومان پول است)، یا خانه بخرید (که کاملا اشتباه است و افراد زیادی را به زمین زده است)، یا شریک لایسنس یک شرکت بشوید (که قانونا با چنین ویزایی نمی‌توانید کار کنید و امکان کلاهبرداری از شما به این روش زیاد است) یا دانشجو شوید (که هم هزینه‌اش بسیار زیاد است و هم برای کار دچار مشکلاتی خواهید بود.)

5- رقبای اصلی شما برای کار، هندی‌ها هستند. بسیار مطیع‌تر، کم‌توقع‌تر، کم‌هزینه‌تر و بی‌دردسرتر از شما هستند. به خوبی انگلیسی صحبت می‌کنند. ویزای یک هندی مثل آب خوردن درمی‌آید. بنابراین شرکت‌ها دلیلی نمی‌بینند یک ایرانی استخدام کنند. آیا می‌توانید مثل یک هندی یا فیلیپینی با حداقل دستمزد کار کنید و به صورت دسته‌جمعی در یک خانه‌ی اشتراکی زندگی کنید؟ بعید می‌دانم.

6- بد نیست سری به روزنامه‌های گلف نیوز و خلیج تایمز بزنید و صفحه‌ی آگهی‌ها (classified) را ببینید. یک منزل یک‌خوابه در یک محله‌ی ارزان در دبی، به‌سختی با 50هزار درهم قابل تهیه است. آیا حاضرید سالی دست کم 40-50 میلیون تومان پول شما فقط برای اجاره صرف شود؟ هزاران درهم هزینه‌های دیگر هم دارید. اگر پس‌انداز مختصری (زیر 100 میلیون تومان) دارید و قصد مهاجرت به دبی دارید، بدانید در سال اول پول چندانی برایتان باقی نخواهد ماند.

7- شما احتمالا یک فرد تحصیلکرده زیر 40 سال هستید که در اینترنت دارید دنبال شرایط مهاجرت می‌گردید و وبلاگ مرا پیدا کرده‌اید. بعید میدانم یک میلیاردر باشید که در اینترنت جستجو می‌کند! بنابراین توصیه می‌کنم فقط و فقط در شرایط زیر به امارات بروید: (1) شغل تضمینی داشته باشید. یعنی مطمئن باشید که کسی در امارات به شما کار خوب می‌دهد و ویزا تهیه می‌کند. (2) درآمد ماهیانه شما زیر 15000 درهم در ماه نباید باشد. اگر کمتر از این باشد بدانید که پس‌انداز چندانی برای شما نخواهد ماند. همین رقم هم برای یک زندگی عادی است، نه برای یک زندگی رویایی. اگر فرزند داشته باشید که 15000 درهم هم خیلی کم است. (3) ایرانی هستید، ولی گذرنامه‌ی غیرایرانی هم دارید کار برایتان راحت‌تر خواهد بود.

8- در دبی شما همیشه میهمان هستید. دیده‌ام افرادی که بعد از 20 سال زندگی در آنجا، ویزای آنها تمدید نشده و مجبور شده‌اند از امارات بروند. هیچوقت برای زندگی بلندمدت به امارات فکر نکنید. اگر واقعا قصد مهاجرت به کشوری را دارید، دست کم به جایی بروید که بعد از چندسال زندگی، به شما تابعیت هم بدهند و از مزایای شهروندی برخوردار باشید.

9- اگر فرزند پسر بزرگسال دارید، به محض رسیدن به 18 سالگی ویزای او باطل خواهد شد و دیگر قادر به ماندن در دبی نخواهد بود. مگر این که مانند یک شخص بالغ ویزای مستقل بتوانید برایش تهیه کنید. بنابراین با داشتن فرزند پسر بزرگسال، اصلا به دبی مهاجرت نکنید. مگر آن که سیاست‌های خوب دولت باعث بهبود وضعیت ایرانیان در امارات شود و اوضاع شبیه سال‌های دور گذشته شود.

*

امیدوارم نوشته‌ی بالا به تصمیم‌گیری منطقی‌تر شما کمک کند.

این هم دو یادداشت من که سال‌ها پیش در زمان اقامت در دبی نوشته بودم و طی این سال‌ها خوانندگان زیادی داشته است. (درباره دبی 1 و درباره دبی 2)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۳
تگ ها : دبی ، مهاجرت ، زندگی ، کار


627- داستان یک بنده‌خدا

یک زمان‌هایی زندگی خیلی سخت می‌گیرد ... بنده‌خدایی را می‌شناسم که زمانی که ایران را به مقصد دبی ترک کرد تا کار مورد علاقه‌اش را ادامه دهد، به جز امید و انگیزه، جمعا سه میلیون تومان داشت. روزهایی بود که در خوردن هم صرفه‌جویی می‌کرد تا پول کم نیاورد. مدت نزدیک به یک سال در یک اتاق کوچک زندگی کرد که هزینه‌ی اجاره‌اش کمی کمتر از درآمد ماهیانه‌اش بود و مساحتش تقریبا 5 متر مربع! از بین دوستان و آشنایان، هیچکس از این وضع خبری نداشت. او هم جز اخبار خوب به کسی نمی‌داد. به نظر بعضی‌ها او داشت در دبی شاهانه برای خودش زندگی می‌کرد.

*

وضع مالی محل کار خوب نبود و او ناچار به انجام کار دومی در کنار کار اول شد. تا ظهر تدریس می‌کرد و بلافاصله در گرمای دبی سوار اتوبوس می‌شد تا به محل کار اصلیش در 20 کیلومتری مرکز شهر برسد. آنجا هم تا شب کار می‌کرد. عملا هفت روز هفته را از حدود شش صبح تا ده شب درگیر کار بود.

مساله اینجا بود که شخص مورد علاقه‌اش هم در ایران منتظر او بود. بنابراین در همین شرایط ازدواج هم کرد و با حضور همسرش در کنار او، زندگی داشت کمی بهتر می‌شد که محل کارش تعطیل شد و باید بین ترک دبی و یافتن کار و ویزای جدید، یکی را انتخاب می‌کردند.

برای تهیه‌ی ویزا پول زیادی لازم بود. باید خانه‌شان را هم عوض می‌کردند و خانه‌ی جدید اجاره می‌کردند. دبی در دوره‌ی رشد معروف خود (پیش از بحران اقتصادی) بود و اجاره‌ی یک خانه‌ی یک‌خوابه در محلات ارزان، به حداقل 60هزاردرهم در سال رسیده بود. آن هم در کشوری که باید پول سه‌ماه اجاره را حتما در اول قرارداد بدهی! بنابراین روی کاغذ هیچ بختی برای ماندن متصور نبود.

*

آن بنده‌خدا از زمان رفتن به دنبال رویاها تا ازدست‌دادن همان کار رویایی‌اش، 2 سال در سخت‌ترین شرایط زندگی کرده بود و خوش‌بینی و امیدش را کنار نگذاشته بود. شاید به دلیل همین مثبت‌اندیشی بود که انسان‌های به‌ظاهر غریبه، اما مهربانی سر راهش قرار گرفتند و به او و همسرش در یافتن کار و تهیه‌ی ویزا کمک کردند. آن هم بدون هیچ چشم‌داشتی!

با شروع دوره‌ی دوم زندگی، روزبه‌روز وضع مالی و اجتماعی آنها بهتر شد و زمانی که به ایران برگشتند، اگرچه روی طلا غلت نمی‌زدند، ولی محتاج کسی هم نبودند.

*

یک زمان‌هایی زندگی خیلی سخت می‌گیرد، اما شما مثبت بیاندیشید و امیدوار باشید. در بین دوستان ساکن دبی، کسانی را می‌شناسم که تمام سرمایه‌ی خود را از دست دادند و با تنها 50 درهم پس‌انداز، زندگی خود را از نو شروع کردند و اکنون هم موفق و کامیاب هستند.

آن بنده‌خدای این داستان هم که خود من هستم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱