741- ابر کوچک

بعد از باران سنگین و روح‌بخش دیروز، امروز داشتم زیر آفتاب درخشان و آسمان پاک و آبی قدم می زدم که به محل کار برسم. ناگهان در کمال تعجب، متوجه ریزش پراکنده‌ی برف شدم. به آسمان نگاه کردم. ابری آن بالا نبود! معلوم نبود کجای این آسمان دراندشت، لکه‌ی ابری کوچک مشغول بارش است و دانه های برف را سوار بر شانه‌های باد به شهر می‌فرستد.

در دل، این ابر کوچک را تحسین کردم. این ابر نه به تنهایی خویش فکر می‌کرد و نه به حجم کم برفی که دارد. این ابر می‌دانست که باید ببارد. هرچند کم، هرچند کوچک، هرچند تنها ... ولی مطمئن و مصمم. من از ابر کوچک درس گرفتم و چه بسا افراد زیادی به این برف که معلوم نیست از کجا آمده لبخند زدند.

شاید هدف آن ابر کوچک و ناپیدا، همین لبخندهای ساده بود. آن ابر تمام نشد. آن ابر در من ماند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٥
تگ ها : امید ، ابر ، باران ، برف


717- اردیبهشت رویایی ایران

ما خوداشتغالیم و کارمند جایی نیستیم. این کار علیرغم دردسرهایی که دارد و به معنی صرفنظر از آن آب‌باریکه‌ی دائمی مورد علاقه‌ی بسیاری از مردم است، خوبی‌هایی هم دارد. یکیش هم این که آدم بی‌منت رئیس و مرخصی، می‌تواند در اردیبهشت‌ماه رویایی ایران، دو سه هفته مسافرت برود و از تماشای تغییر مناظر حیرت‌انگیز کشورش لذت ببرد. ظرف چند ساعت رانندگی برف و باران و کویر و نمک‌زار و باران شقایق و رنگین‌کمان و رودخانه و سیلاب و کویر و کوهستان و گندم‌زار و شالی‌زار را یکجا ببیند.

یکی دو ماه پیش شعری برای ریزش باران سرودم که گویا مورد توجه ایشان قرار گرفته بود و در طول مسافرت هرکجا که رفتیم باران هم با ما آمد. حتی در دل کویر و در جایی که سالی یکبار هم باران نمی‌آید، باز باران با ما بود. طی سه‌هفته از استان‌های چهارمحال و بختیاری، اصفهان، یزد، خراسان جنوبی، خراسان رضوی، سمنان، مازندران و تهران را سیاحت کردیم و همه‌جا دست مهربان باران را دیدیم و بیابان‌های همیشه‌خشک را که چه سبز شده بودند و کوه‌ها و دشت‌ها و جنگل‌های شادمان و شاداب را.

امسال که گذشت. ولی برای سال بعد و سال‌های بعدتان، برای اردیبهشت ایران برنامه داشته بشید و از آن نهایت لذت را ببرید.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٧


443- باران

ساعتی پیش نخستین باران پاییزی امسال آمد. هرچند کم.

 

روز  پرمشغله‌ای را پشت سر گذاشته بودم و دیدن باران، در این شهر بیابانی (دبی) چنان ذوق‌زده‌ام کرد که خستگی کل روز فراموشم شد. دوست داشتم وسط خیابان از خودرو بپرم بیرون و زیر باران راه بروم.

 

باران پدیده‌ای شگفت است. آسمان بر زمین می‌بارد. ناخودآگاه همه سر بر آسمان برمی‌دارند. گیاهان، درختان، همه دست‌هایی می‌شوند از خواهش. چونان دست نیازمندی که خود، پیاله‌ای شده برای گرفتن برکتی.

 

سبزه‌ها می‌رقصند. پرندگان می‌رقصند. درختان می‌رقصند. جان‌ها می‌رقصند. نگاه‌ها می‌رقصند. دل‌ها می‌رقصند. خود دانه‌های باران می‌رقصند و پای می‌کوبند و موسیقی زیبای دانه‌های آب به گوش می‌رسد. خاک هم گویا می‌رقصد. اصلا چه خوب فهمیده‌اند که عاشقانه‌ها را باید زیر باران فیلم‌برداری کرد. سهراب خوب فهمیده بود که دوست را هم زیر باران باید جست و در چنین لحظاتی آدمی می‌فهمد که آسمان و زمین مال اوست و من و تو و آسمان و زمین، همه «یک» چیز هستیم.

 

باران! این پدیده‌ی شگفت. این نماد عشق و برکت.

ساعتی پیش نخستین باران پاییزی امسال آمد. هرچند کم.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
تگ ها : باران ، عشق ، دبی