92- این کودک

hungry

این کودک، گرسنه است.

این کودک، سرد است.

این کودک، تنهاست.

این کودک، بی‌چیز است.

این کودک، معصوم است. معصومیت نگاهش، چنان است که حالم از خودم به هم می‌خورد.

این یک کودک است. این کودک، از الفبای زندگی، «نون» هم ندارد!

 

و من، مثل یک احمق، مثل یک حقیر، مثل یک خواب، به مثابه یک توده گوشت و استخوان بی‌بو و بی‌خاصیت دارم با خودخواهی زندگی می‌کنم، شاید تعداد بازدیدکنندگان وبلاگم برایم از تعداد کشته‌شدگان اخیر یکی از ماجراهای خونین گوشه و کنار جهان مهم‌تر باشد، یک رنگین‌نامه مزخرف را ورق می‌زنم تا از اخباری اطلاع حاصل کنم که معلوم نیست واقعا قرار است به درد چه کسانی بخورد؟ خط اتوی لباسم شاید خیلی مهم باشد، ولی خط فقر جامعه به من ربطی ندارد، به افزایش ثروتم فکر می‌کنم، به این که چگونه سر این و آن کلاه بگذارم، چگونه چند صفر به سمت راست حساب بانکی‌ام افزوده شود. به اینکه چگونه در پشت جامه تزویر، خودم را عابد و زاهد و مسلمان نشان دهم.

آیا اکنون که این نوشته را می‌نویسم، واقعا به این کودک می‌اندیشم؟ یا احساسات انسان‌دوستانه‌ام فوران کرده؟ هان؟ مگر همین دیروز از چهره زرد و زار کودکی روی برنگرداندم؟ مگر هفته پیش، وقتی کارگری کنارم نشسته بود، خودم را جمع و جور نکردم که مبادا لباس‌هامان به هم نزدیک شود؟ چگونه بفهمم که همه ما «یکی» هستیم؟ این فهم چگونه باید در عمل خود را نشان دهد؟

 

می‌دانم که در تفکر سیستمی، اصلاح جامعه از اصلاح خویشتن شروع می‌شود، می‌دانم که این جهان «یک» چیز است. اما «چگونه» زیستن، چگونه «یک» بودن، گاه می‌خواهد خفه‌ام کند!

***

زادروز حضرت محمد مصطفا را شادباش می‌گویم. خیلی زود یک سال از نوشته پیشینم در این باره گذشته! ببینید که خداوند با چه تحکمی به او دستور می‌دهد: «فاما الیتیم، فلا تقهر! و اما السائل، فلا تنهر! و اما بنعمة ربک، فحدث!» (بخش‌هایی از سوره والضحی)

 

بوی خوش این نسیم، از شکن زلف اوست

شعشعه این خیال، زان رخ چون والضحاست!

بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما

قافله‌سالار ما، فخر جهان مصطفاست (مولانا)

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٦
تگ ها :