90- ميان‌بري به نام انسان (1)

گاه آنچه لحظات دشوار را برايم آسان و دلپذير مي‌كند، خواندن زندگي و افكار و آثار انسان‌هاي بزرگ است. مثلا وقتي زندگي از همه‌سو برايت سخت شده، بنشيني يك متن علمي و خلاقانه بخواني، نهج‌البلاغه بخواني، تاريخ فلسفه بخواني، زندگي انسان‌هاي بزرگ و دانشمندان را ورق بزني، مثنوي و ديوان شمس بخواني، ....

مرا در اين لحظات، گرما و شور عجيبي فرا مي‌گيرد. گويي پرنده‌اي مي‌شوم كه از اشتغالات روزمره و رايج و زايد گريخته و در آسمان براي خودش پرواز مي‌كند!

 

«انسان» همواره مهم‌ترين دغدغه من بوده است و آشنايي با انديشه‌ها و زندگاني انسان‌هاي بزرگ و متفاوت، دريچه‌اي است بر شناخت انسان. چنين مي‌پندارم كه بدون اين شناخت، بقيه دانش‌ها سودي نخواهند داشت و همه عقيم خواهند ماند. انسان، مهم‌ترين ميان‌بر براي شناخت هستي است.

بسياري از اين انسان‌هاي بزرگ هيچگاه نامي در تاريخ نداشته‌اند، چرا كه تاريخ هميشه شنوا و بينا نيست. گاه اين انسان‌ها را ناگهان مي‌يابي! در كوچه‌اي، خياباني، كتابخانه‌اي، اتوبوسي، حتا لازم نيست چيزي بگويي. او با سكوتش، با صدايش، با نگاهش به تو درس مي‌دهد. تو را جان مي‌بخشد!

 

مثلا، اگر مولانا شمس را نمي‌ديد، چه مي‌بود؟ يك مفتي با انبوه پيروان سينه‌چاك مانند بسياري مفتيان ديگر. اما او كجا و مولاناي عاشق و ديوانه و عنان‌گسيخته و شيدا و بي‌قرار و مرزشكن و  سيلاب‌وار كجا؟ و صدالبته بايد مولانا باشي كه شمسي بيايد و هوش از سرت بربايد. يعني چنان بي‌خودت كند كه واقعا خودت بشوي! كدام يك از ما را چنان «شعشعه خيالي» فرا مي‌گيرد كه به شوق ديدار مرادي، مولاناوار به رقص و دست‌افشاني درآييم و بسراييم؟

برون شو اي غم از سينه، كه لطف يار مي‌آيد

تو هم اي دل، ز من گم شو كه آن دلدار ميآيد

نگويم يار را شادي كه از شادي گذشتست او

مرا از فرط عشق او، ز شادي عار مي آيد

مسلمانان، مسلمانان، مسلماني ز سر گيريد

كه كفر از شرم يار من، مسلمان‌وار مي آيد

چه نور است اين؟ چه تابست اين؟ چه ماه و آفتاب است اين؟

مگر آن يار خلوت‌جو، ز كوه و غار مي‌آيد؟

در و ديوار اين سينه، همي دَرَّد ز انبوهي

علم‌هاتان نگون بادا كه آن بسيار مي‌آيد

 

هركس مي‌خواهد در مقام شوريدگي و بي‌قراري و رندي و بي‌تابي سخني بگويد مي‌بيند كه مولانا زيباترش را گفته و از سخن او نقل قول مي‌كند. چرا؟ چرا؟ آن چه سيلاب و آشوب و شور است كه در كالبد گوشت و پوست و استخواني مي‌پيچد؟ آن چيست كه مي‌خواهد تو را از هم بدرد و از درونت بيرون بزند و «قالب مردارت را به هم درشكند؟» آيا كسي هست پاسخ دهد؟ آي مردمان .... ! حس مي‌كنم كه سيمرغي در درونم (درون‌مان) خفته كه راز بيداريش را نمي‌دانم! تا كي بايد خواب باشد و ما، كرم‌وار در خار و خاشاك بلوليم؟

 

*

همان طور كه مي‌بينيد، در ستون سمت راست يك «گشت‌ و گذار» گذاشته‌ام. بدينگونه در فاصله 5 تا 7 روزي كه نوشته جديد ندارم، پيوندهاي مفيد يا جالبي را كه در گشت و گذارهاي اينترنتي ديده‌ام برايتان مي‌گذارم تا هم صفحه به‌روز بماند و هم  مطالبي را كه در راستاي اهداف وبلاگ نيستند، ولي ديدنشان خالي از لطف نيست معرفي كنم. (با سپاس از راهنمايي اين وبلاگ.)

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢
تگ ها :