78- ای مرغ سحر عشق ز پروانه ...

تاريكي بود!

كه ناگاه شمعي در گوشه‌اي افروخته شد ....

پاي رفتن نداشت، قدرتي نداشت، عمر بلندي نداشت، ولي «روشني» مي‌داد.

همه گرد او جمع شدند، يكي در نور او كتاب مي‌خواند، يكي به چهره ياري نگاه مي‌كرد كه تا كنون نديده بود، يكي طرحي بر پرده مي‌كشيد، يكي ....

 

سه سوال برجا بود:

شمع را كه افروخت؟

وقتي شمع تمام مي‌شد، بايد چه مي‌كردند؟

...

پروانه كجا رفت؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٩
تگ ها :