722- نامه 45 نهج‌البلاغه

مردمی هستیم که ادعا می‌کنیم پیروان علی هستیم و هیچ چیزمان شباهتی به او ندارد. نمازمان، روزه‌مان، تقوامان، عدالت‌خواهی‌مان، فقیرنوازی‌مان، سحرخیزی‌مان، حق‌طلبی‌مان ... هیچ چیز. بدتر آن که در بین مدعیان پیروی او، کمتر دیده‌ام که آنقدر که برای دیدن سریال‌های تلویزیونی و مسابقات ورزشی همت دارند، ماهی یا دست‌کم سالی یکبار، نهج‌البلاغه را ورق بزنند. بد نیست در این روزها، بخشی از نامه‌ی 45 نهج‌البلاغه را با ترجمه دل‌انگیز دکتر شهیدی مرور کنیم. (بخش‌هایی را که حذف کرده‌ام با ... مشخص شده که متن قدری کوتاه‌تر و برای مطالعه اینترنتی، آسان‌تر باشد.)

***

به عثمان پسر حنیف انصاری که عامل او در بصره بود به امام خبر رسید که او را به مهمانی مردی از بصره خوانده‌اند و او بدانجا رفته:

اما بعد، پسر حنیف! به من خبر رسیده است که مردی از جوانان بصره تو را بر خوانی خوانده است و تو بدانجا شتافته‌ای. خوردنی‌های نیکو برایت آورده‌اند و پی‌در‌پی کاسه‌ها پیشت نهاده. گمان نمی‌کردم تو مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندشان ]را[ به جفا رانده است و بی‌نیازشان ]را فرا[ خوانده. بنگر کجایی و از آن سفره چه می‌خایی. آنچه حلال از حرام ندانی بیرون انداز، و از آنچه دانی از حلال به‌دست آمده در کار خود ساز.

آگاه باش که هر پیروی را پیشوایی است که پیِ وی را پوید، و از نور دانش او روشنی جوید. بدان که پیشوای شما بسنده کرده است از دنیای خود به دو جامه‌ی فرسوده و دو قرصه‌ی نان را خوردنی خویش نموده. بدانید که شما چنین نتوانید کرد. لیکن مرا یاری کنید به پارسایی و -در پارسایی- کوشیدن و پاکدامنی و درستی ورزیدن. که به خدا از دنیای شما زری نیندوختم ...

و اگر خواستمی دانستمی چگونه عسل پالوده و مغز گندم، و بافته‌ی ابریشم را به کار برم. لیکن هرگز هوایِ من بر من چیره نخواهد گردید، و حرص مرا به گزیدن خوراک‌ها نخواهد کشید. چه بُوَد که در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده نانی برد، یا هرگز شکمی سیر نخورد، و من سیر بخوابم و پیرامونم شکم‌هایی باشد از گرسنگی به پشت دوخته، و جگرهایی سوخته ...

آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمومنان گویند، و در ناخوشایندهای روزگارشریک آنان نباشم؟ یا در سختی زندگی نمونه‌ای برایشان نشوم؟ مرا نیافریده اند، تا خوردنی‌های گوارا سرگرمم سازد، چون چارپای بسته که به علف پردازد ...

دنیا! از من دور شو که مهارت بر دوشت نهاده است گسسته، و من از چنگالت به‌در جسته‌ام ... نفس خود را چنان تربیت کنم که اگر گرده نانی برای خوردن یافتم شاد شود، و از نان‌خورِش به نمک خرسند گردد ... آیا چرنده، شکم را با چرا کردن پر سازد و بخفتد و گوسفند در آغل سیر از گیاه بخورد و بیفتد، و علی از توشه‌اش خورَد و آرام خوابَد؟ چشمش روشن باد! ... پس پسر حنیف! از خدا بترس و گرده‌های نانت تو را کفایت است اگر به رهایی از آتش دوزخت عنایت است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢