719- چهل ساله شدم

در روزگاران قدیم، زندگی سخت‌تر بود. کودکان از سن پایین، بار سنگین زندگی را بر دوش می‌گرفتند و در آستانه‌ی 15 سالگی، بسیار بیشتر از افراد بالغ امروزی سرد و گرم دنیا را می‌چشیدند. زودتر بزرگ می‌شدند. بیشتر مسئولیت بر دوش داشتند. اکنون نیزکمابیش در مناطق محروم‌تر کشور ما یا هرکجای دیگر دنیا، همین وضع را می‌توان دید. یک فرزند عشایر، یک چوپان جوان روستایی یا یک کودک هندی و افریقایی که از کوچکی در دامان طبیعت و همپای دشت و جنگل و رودخانه زندگی می‌کنند و با حیوانات اهلی و وحشی رودررو می‌شوند و سرما و گرمای خشن طبیعت، آبدیده‌شان می‌کند، با من شهرنشین که تحمل خراشی بر پوست ندارم تفاوت بسیاری دارند. کودکی که از خُردی، نان‌آور خانواده می‌شده را نمی‌توان با انسانی امروزی که تا 50 سالگی هم ممکن است سربار والدین باشد مقایسه کرد.

تا همین چند دهه پیش، اندیشه و رفتار افراد تا حد زیادی مبتنی بر تجارب و دستاوردهای شخصی بود، ولی اکنون بخش زیادی از آن «عاریتی» است. کمتر کسی را می‌بینم که استقلال اندیشه داشته باشد. حرف بسیار است، اما از جنس نقل قول، نه از جنس اندیشه. بیشتر حامل هستیم، نه عامل.

داشتم فکر می‌کردم که شاید دیگر در این دور و زمانه نتوان 40سالگی را سن پختگی نامید. البته شاید برای برخی سن پختگی شغلی و تخصصی باشد، ولی در همین حد. نه بیشتر. آن هم در دوران امروزی که حتی در یک زیرشاخه از یک رشته‌ی علمی، عمری طی می‌شود و نهایتا اعتراف می‌کنیم که «هیچ نمی‌دانیم». بوعلی هم در این عصر اگر می‌بود، حکیم جامع‌الاطراف نمی‌توانست باشد. اصلا شدنی نیست.

به پشت سرم که نگاه می‌کنم نمی‌دانم این 40سال چگونه گذشته. هرچه بوده خیلی سریع بوده. اصلا انگار دوران مدرسه که تمام شده، زمان مشغول دویدن شده است. با خودم فکر می‌کنم یک زمانی 40سالگی سن پختگی بود. افراد در این سن دانشمند می‌شدند، حکیم می‌شدند، عارف می‌شدند... من کجای کار هستم؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠
تگ ها : 40 سالگی ، زندگی