715- ریشه

معمولا وقتی به زادگاهم سرمی‌زنم، ناخودآگاه از جلوی خانه‌ی دوران کودکی سردرمی‌آورم. خاطراتی که از دوران کودکی داریم (مثلا برای من از 3 سالگی به بعد) به شکل عجیبی با تاروپود ما عجین می‌شوند. گویی آدمی نه در تاریخ تولدش، که در جغرافیای تولدش هم ریشه دارد. ریشه‌هایی عمیق.

من آدمی هستم که وابستگی خاصی به زادگاهم یا هرکجای دیگر دنیا ندارم و از 18 سالگی به بعد، پایبند هیچ جای خاصی نشده‌ام. اما می‌دانم که ریشه‌ای دارم و آن ریشه بیش از هرکجا، در زادگاه من است. در دوران مدرسه‌ام، در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرم، در گویش محلی مردمان کوچه و بازار، در آب و خاک و هوا، در خنکای صبحگاهی، در بوی عطر میدان میوه و سبزیجات و حتی در اذان دم غروب مسجد جامع.

هریک از ما ریشه‌ای داریم. شاید آن سوی دنیا باشیم، ولی این ریشه، خوب یا بد، زشت یا زیبا، با ماست. بدون ریشه انگار چیزی کم است. بدون ریشه، انگار شناسنامه‌ی زندگی ما مهر ندارد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٧
تگ ها : ریشه ، زادگاه ، کودکی