684- جوجه‌ماشینی

دارم در پیاده‌رو راه می‌روم. فروشنده‌ای جوجه‌مرغ‌های کوچک ماشینی را در جعبه‌ای ریخته و می‌فروشد. حس می‌کنم که دیگر مانند زمان کودکی از دیدن این جوجه‌ها ذوق نمی‌کنم، بلکه بیشتر متاسف و متاثر هستم. از حرص و آزمندی ما انسان‌ها که باعث شده جوجه‌ی ماشینی به دنیا بیاید، از این که این جوجه‌ها مادر ندارند و هیچوقت زیر پر و بال گرم مرغی آرام نخواهند گرفت... از وقتی پدر شده‌ام، شاید بیشتر از پیش، دلم برای تمام خردسالان عالم به شکل دیگری می‌سوزد. فرق نمی‌کند انسان باشند، جوجه‌مرغ باشند، بچه‌گربه باشند یا گوساله و بره. جوجه‌ی بی‌مادر که می‌بینم یاد دخترک خودم می‌افتم، چه برسد به آن که یک کودک کار یا یک طفل بی‌سرپرست یا بدسرپرست یا جنگ‌زده و بحران‌زده ببینم.

دلم برای کودکان بی‌پناه عالم می‌سوزد. برای مادران تنها یا بدسرپرست هم که از زندگی چیزی نمی‌فهمند و ذره‌ذره برای عزیزان خود آب می‌شوند، برای پدرانی که وقتی به خانه می‌رسند از خستگی رمق نوازش کودک خود را ندارند و بی‌چیزی، آنها را شرمنده‌ی خانواده‌شان می‌کند هم دلم می‌سوزد.

مشکل اینجاست که می‌دانم به‌تنهایی نمی‌توان مشکل‌گشای همه بود. می‌دانم که دل‌سوزی خشک و خالی هم دردی دوا نمی‌کند، ولی چه می‌شود کرد؟ یکی از کارکردهای دل، احتمالا همین سوختن است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥