679- کودک و طبیعت

در روستا هستیم. دخترک ما به جای دیدن عکس مرغ و خروس، دارد خودشان را می‌بیند. به جای تقلید صدای قدقد و قوقولی‌قوقو، اصلش را می‌شنود. دست دراز می‌کند و خودش میوه می‌چیند. زردآلو و توتی که می‌خورد سمی نیستند. یخ‌زده و مانده نیستند. سبزی از باغچه حیاط همین خانه بیرون آمده. می‌تواند برود توی باغچه خاک‌بازی کند. بز و گوسفند و سگ و الاغ واقعی می‌بیند. گندم‌زار واقعی. شب که می‌شود ماه و ستاره‌های درخشان‌تری به چشمش می‌خورد. تا رسیدن به یک فضای باز، فقط کافیست پا از اتاق بیرون بگذارد تا به ایوانی و حیاطی برسد. اینجا گردوخاک بیشتر است، ولی قاصدک هم بیشتر هست، امکانات کمتر است، عوضش سروصدا هم کمتر است.

*

جهان آفرینش، سوای پلشتی‌هایی که آدمی برای خودش و عالم درست می‌کند، یک‌سره پاکی و زیبایی است. دلم به حال کودکان شهری می‌سوزد. کودک باید در دو سه سال اول عمر، با طبیعت مانوس باشد. کوه و دشت و درخت و چشمه ببیند. مرغ  و خروس و سگ و گربه. زنبور و پروانه و قاصدک و آسمان پرستاره‌ی خارج از شهر ... هرکار هم که بکنی، ببعی و پیشی و جوجو و هاپوی توی کتاب و کامپیوتر جای اصلی‌ها را نمی‌گیرند. طبیعت، باید به شکل طبیعی به کودک ارائه شود. کودک، تا زمانی که تربیت نادرست ما بزرگترها نامتعادلش نکرده، همه چیزش طبیعی است. بنابراین طبیعت و جهان هستی را خوب می‌فهمد و این کتاب زیبا را، نیکو ورق می‌زند. ماییم که او را با زمین و آسمان و آب و آفتاب، بیگانه می‌کنیم. چرا که خودمان، با خودمان بیگانه‌ایم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٧