673- مرگ و زندگی

صبح یک روز در تابستان 1373، زمانی که هجده‌سالم بود و مدتی از اعلام نتایج کنکور گذشته بود از خواب صبح‌گاهی بیدار شدم. یادم آمد که باید تا چند هفته‌ی دیگر عازم تهران شوم و در دانشگاه علم و صنعت، دوران دانشجویی را آغاز کنم. در همان لحظات، حرکت ملایمی شبیه راه‌رفتن مورچه یا مگس روی گردنم حس کردم. دستم را بالا بردم و ضربه‌ای روی گردنم زدم که آن مگس بپرد.

در مقابل چشمان وحشت‌زده‌ام، یک عقرب کوچک از روی گردنم به زمین افتاد! خواب کاملا از سرم پرید. عقرب روی گردن من! اگر می‌دانستم امکان نداشت به این راحتی ضربه‌ای به او بزنم. اگر نیش زده بود چه می‌شد؟ همین‌قدر یادم هست که عقرب به سمت ایوان خانه دوید و درست یادم نیست که آیا دنبالش کردیم و زنده ماند یا نه؟

لحظاتی از این دست، معمولا صرف مهم‌ترین پرسش‌های بشری می‌شوند. پرسش‌هایی که مستقیما به زندگی/مرگ بستگی دارند. اینکه فکر کنی ممکن بود نباشی ولی هستی. فلسفه‌ی حیات، حقیقتا مساله‌ی اندیشه‌سوز و زندگی‌سازی است. می‌ارزد که هرازچندگاهی، تاملی بر زندگی خود داشته باشیم و بدانیم چه‌کاره هستیم و کجای کاریم. در این چند روز دنیا می‌خواهیم چه کنیم و عمر ارزشمند خودمان را صرف چه کارهایی می‌کنیم. 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٠
تگ ها : مرگ ، زندگی ، خاطره