۶۸- ابتذال

در اندیشه‌هایم، فراز و فرودهای بسیار داشته‌ام، ولی سعی کرده‌ام هرچه هستم، هرکه هستم، به ابتذال عادت نکنم و به آن تن درندهم.

skt

 

دلت خوش باشد به سیرکردن شکمت و .... بله ....! گوشه‌ای بنشینی و از خاطرات و فتوحات دوران جوانی تعریف کنی یا با حرف‌های صدتا یک غاز وقتت را بگذرانی و روزهای عمر هم بگذرد و ... هیچ!

آدم‌های تک‌بعدی و گاه حتی کمتر از تک‌بعدی، مثلا چندصدم بعدی! ... در دنیای اینترنتی خودمان، از این وبلاگ‌های مبتذل مامانم‌اینایی و بابام اینایی که نگو! یک جورهایی انگار مراکز رسمی ملاقات برادران و خواهران سایبر .... پیام‌های بدون خلاقیت و بدون زحمت و صدالبته مبتذل: «سلام ... عجب مطالبی ... به من هم سر بزن.» ... هفته‌نامه‌های ... پناه بر خدا. این همه ابتذال چگونه در 20 صفحه مجله جمع شده! معجزه است! رادیو و تلویزیون ... دیگر حالم بد شد! (به جز چند استثنا البته؛ بالاخره استثنا هم پیدا می‌شود!) فاجعه‌‌ای است این ابتذال که از صبح که چشم باز می‌کنی امانت نمی‌دهد تا شب که می‌خوابی!

 

هرکسی شاید این واژه را به گونه‌ای معنا کند! برای من ابتذال، یعنی سکون، یعنی نیاندیشیدن، یعنی رشدنکردن، یعنی تقلید و تکرارهای پوسیده از هرچه که بوده و باید به همان شکل بماند، یعنی تزویر،‌ یعنی روح‌های کوچک دانه‌ارزنی، یعنی این که آخر آرزویت این باشد که ازدواجی و اشتغالی و همسر و فرزندی و ....، باری، دلخوش بودن به چیزهایی که هرچه هست، بر فربهی اندیشه و وجود انسانی تو نمی‌افزاید. اصلا فرق نمی‌کند که به شعائر مذهبی خاصی اعتقاد داشته باشی یا لامذهب باشی، به هرحال می‌توانی در هر دوحالت مبتذل باشی!

 

و من، تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که مواظب باشم خودم یک آدم روزمره و مبتذل و سطحی نباشم. نه مترسک باشم/بشوم و نه عروسک!

 

اگر نبودند خداوندگارانی چون علی، ...،  همچون بسیاری از دانشمندان و متفکران و فلاسفه و حتا انسان‌های به‌ظاهر گمنام و بی‌سوادی که باید نزدشان مشق دانش کرد –همه آنها که دریچه‌هایی به فراخنای آفرینش به رویت می‌گشایند- باری، اگر نبودند چه بگویم که چه برسرم می‌آمد. این‌هایند که دستت را می‌گیرند و از لجنزارهای بدبوی ابتذال می‌کشندت به آسمان! (شاید برای همین است که آسمان را اینگونه دوست می‌داریم!)

*

همایش مولانای بزرگ، در حال برگزاری است. من که تنها با اینترنت فرصت می‌کنم به آن سر بزنم. برای دمی سرمستی هم که شده، نگاهی بیاندازید به این غزل جاودان مولانا (به انتخاب دوست عزیزم، زندانی)

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٤
تگ ها :