۶۷- «روز معلم» من، 22 آذرماه

اكنون، دو سال است كه «روز معلم» من، 22 آذرماه  است.

 

چه، آنكه خواهر بزرگم دوسال پيش در چنين روزي در 30 سالگي به علت سرطان درگذشت (و من آن زمان چندان آشنايي و دسترسي با هوميوپاتي نداشتم و اكنون به مدد دانشي كه هوميوپاتي در اختيارم گذارده مي‌دانم كه چرا او سرطان گرفت و داروهاي شيمياي مهلك مانند كورتون و روش‌هاي اشتباه سركوب‌گر پزشكي رايج كه براي درمان‌‌هاي(!) پوستي وي به كار رفته، تا چه حد در اين بيماري او نقش داشته است كه بماند ...*) آري. چه مي‌گفتم؟ جز پدر و مادر-كه آموزگاران طبيعي آدمي هستند- او، نخستين آموزگار من بود! به ياد دارم كه مرا در 4سالگي الفبا آموخت، با چه شوقي و عشقي؛ و از آن زمان تا امروز، مطالعه و كتاب‌خواندن مهم‌ترين علاقه من شده است.

 

براي هركسي كه چنين اشخاصي را در زندگي درك نكرده، متاسفم!

و براي خودم و او متاسف نيستم.

 

من هيچگاه باور نمي‌كنم كه چيزي به نام عشق و محبت بي‌ريا و بدون «دوتادوتا چهارتاي» رايج وجود ندارد؛ چرا كه او به من آموخت: عشق بدون حساب و كتاب! عشق ناب!

من هيچگاه باور نمي‌كنم كه فداكاري وجود ندارد، چرا كه او با عمل، نه با شعار و حرف و بيانيه و هرچيز مزورانه يا كليشه‌اي ديگر، به من نشانش داد. او فداكاري و ايثار و عشق و  محبت بود، در قامت يك انسان!

 

هرگز چنين نيست كه اين چندخط براي دريافت پيام‌هاي ابراز تسليت ديگران نوشته شده باشد؛ يكتاپرستم و مرگ را گونه‌اي از زندگي مي‌دانم و هرگز بر آن فغان نمي‌كنم! من اصلا به مرگ اعتقادي هم ندارم. مرگ؟ كدام مرگ؟ جز زندگي چيز ديگري نديده‌ام. از مرده‌پرستي و اصالت گريه و شيون كه در جامعه‌مان جاري است هم خوشم نمي‌آيد. اصولا از 4سالگي تا كنون كه عشق به مطالعه و كتاب‌خواندن و عشق به زندگي و انسان‌ها در من شكل گرفته، خواهرم در من و با من بوده است و چگونه مي‌توانم بگويم كه او نيست، وقتي هست؟

 

... زيبا بود، زيبا زيست و زيبا رفت! با چنان شتابي سر دست‌ها مي‌رفت كه ما مردگان –لنگ‌لنگان- مي‌رفتيم و به او نمي‌رسيديم .... چهره‌اش چه باطراوات شده بود و گويا بعضي‌ها عطر عجيبي هم از او مي‌شنيدند ... من كه از او بعيد نمي‌دانم! عجب نامش و خودش متناسب با آن سخني است كه خداوند از لحظه وصال مي‌گويد. آنجا كه قطره به دريا مي‌پيوندد و لحظه ديدار نزديك مي‌شود: «يا ايتها النفس المطمئنة! ارجعي الي ربك! راضية مرضية. فادخلي في عبادي، وادخلي جنتي!» و راضيه ما، چنين به ميهماني دوست رفت! يادش شاد و شاگردي من در برابر آموزه‌‌هاي او، افزون باد!

 

 

* براي آگاهي علاقه‌مندان: در دروس هوميوپاتي، نشان داده مي‌شود كه سركوب علائم پوستي مانند جوش‌هاي صورت و كلا بثورات پوستي، تا چه حد مي‌تواند مهلك باشد؛ چرا كه بسياري از علائم پوستي، مانند سوپاپ‌هاي اطمينان بدن عمل مي‌كنند و وقتي با درمان‌هاي سركوب‌گر پزشكي، از بين مي‌روند، بيماري مزمن شخص (البته با تعريف هومپوياتيك آن) عميق‌تر و خطرناك‌تر مي‌شود و در نهايت به شكل‌هاي خطرناكي مثل سرطان خود را نشان مي‌دهد. يكي از دلايل اين مساله -كه خوانندگان دائمي نوشته‌هاي من به فراست آن را درمي‌يابند- آنست كه نمي‌توان علائم پوستي را جدا از كليت بيمار درمان كرد. بيماري پوستي هم جزيي از كليت بيمار است و سركوب جاهلانه علائم آن، بدون داشت ديد كل‌نگر منجر به چنين فاجعه‌هايي مي‌شود! روان بنيانگذار هوميوپاتي شاد، كه 150 سال قبل فرياد مي‌زد: «بيماري‌هاي پوستي، جدا از بيماري دروني شخص نيستند! نمي‌توان با دستكاري علائم پوست، بيماري آن را درمان كرد. خود بيماري را خوب كنيد، علائم پوستي هم خوب خواهد شد!» البته اين بحث بسيار وسيع است و به صورت فشرده و ساده‌شده آن را بيان كردم.

(اگر با هوميوپاتي آشنا نيستيد، روي پيوند سمت راست وبلاگ كليك كنيد: Homoeopathy FAQs)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٩
تگ ها :