647- نوایی نوایی

غمت در نهانخانه‌ی دل نشیند/به نازی که لیلی به محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی/ز بامی که برخاست مشکل نشیند

نوایی، نوایی، نوایی، نوایی

...

نمی‌دانم شما چگونه‌اید، ولی من موسیقی را، غربی یا شرقی، سنتی یا کلاسیک، هیچگاه به عنوان پس‌زمینه و فرع بر چیزهای دیگر، گوش نمی‌دهم. این‌طور نیست که مثلا غذا بخورم و یک آهنگی هم همین‌طوری گوش بدهم. من موسیقی را، برای خودش و به شکل یک هنر مستقل گوش می‌دهم. زمانی که یک آهنگ خوب می‌شنوم، با آن زندگی می‌کنم. در زمان حال غرق می‌شوم.

یکی از نواهایی که همواره دست مرا گرفته و به دیاری غریب و شگفت برده، همین «نوایی نوایی» است. هر زمان که «نوایی نوایی» را می‌شنوم، حسی غریب مرا می‌گیرد.  نمی‌دانم روح پرشور خود هنرمند در کجا سیر می‌کرده که این آهنگ به او الهام شده.

این نوا مرا در زمان و مکان می‌گرداند. شادم می‌کند. بغض به گلویم می‌آورد. گویی فردوسی را می‌بینم، مولانا را می‌بینم، عطار را می‌بینم، خیام را می‌بینم، لیلی و مجنون را می‌بینم، از کویر می‌گذرم، رقص و پایکوبی چوب‌بازان خراسانی را، آتش افروخته در گوشه‌ای از صحرا را. کاروانسراها را، جاده‌ها را ... «نوایی نوایی» برای من مانند اذان موذن‌زاده است. مانند دود عود مشکاتیان است. مانند ربنای شجریان است. «نوایی» بخشی از فرهنگ و هویت ماست. تجلی دردها و عشق‌ها و رنج‌ها و باورهای ماست.

غلامعلی پورعطایی، امروز درگذشت. روحش شاد و یادش گرامی.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٢