639- روستا

داخل نانوایی ایستاده‌ام. پیرمرد هم روی صندلی دم در ایستاده و خیره به من نگاه می‌کند.

می‌دانم که دارد نگاه می‌کند و می‌دانم چرا، ولی به روی خود نمی‌آورم. از این بازی بدم نمی‌آید!

یک دقیقه، دو دقیقه، پنج دقیقه ... تاب نمی‌آورد آخرش.

با صدای بلند می‌پرسد اهل اینجا نیستی، مگرنه؟ می‌گویم نه.

می‌پرسد در روستا چه‌کار می‌کنی؟ قوم و خویش کی هستی؟

میگویمش. خیالش راحت می‌شود.

روستا همین است. جایی که همه یکدیگر را می‌شناسند و باید هم بشناسند.

مثل شهر نیست که سال به سال همسایه‌ی دیوار به دیوارت را نشناسی و حتا بترسید جواب سلام هم را بدهید. اینجا روستاست. همه با هم کار دارند. دندان‌های یکدیگر را شمرده‌اند. آب بخوری همه می‌دانند. مسافرت بروی همه می‌دانند. بچه‌دار بشوی همه می‌دانند. معلوم است که دختر و پسر فلانی دم بخت هستند یا نیستند. زمین بخوری پایت خراش بردارد داستانش را تا شب همه برای هم تعریف کرده‌اند.

روستا، جامعه‌ی کوچکی است که سنت و عرف و عادت، بر همه‌چیز تقدم دارد، ولی اگر شب نان کم بیاوری با خیال راحت از همسایه می‌گیری. حیاط و باغچه و مزرعه هم هست، هوا و آب و چشمه هم. یکی دو ماه در روستا بودیم و بد هم نگذشت.  زمان بازگشت به شهر و زندگی شهری فرارسیده!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٥
تگ ها : روستا