633- رمضان دانشگاه

اصلا رمضان دانشگاه یک چیز دیگری بود.

روزه‌گرفتن با آن غذاهای بی‌کیفیت دانشگاه، برای ما خوابگاهی‌ها جز از سر اخلاص و ایمان نمی‌توانست باشد! سحربرخاستن و در صف غذا ایستادن و هجوم انبوه دانشجویان به تعداد کمی اجاق گاز برای گرم‌کردن سحری.

و شله‌زرد درست‌کردن یکی از بچه‌ها در حجم زیاد که تبحری داشت در این کار و چند دیگ شله‌‌زرد می‌پخت به چه خوبی ...  و افطاری‌های غذاخوری (سِلفِ) دانشگاه،

آش بسیار خوشمزه‌‌ای که تنها غذای محشر سلف بود، یکی دو عدد زولبیابامیه و خرما و قدری پنیر و سبزی و مخزن‌های بزرگ چایی وسط سالن که هی لیوان پلاستیکی‌مان را از چایی پر می‌کردیم و در انتها، بسیاری لیوان خالی خود را روی میز می‌ترکاندند و گاه به شکلی دسته‌جمعی صدای ترکاندن لیوان‌ها، سالن را دربرمی‌گرفت و آنها که ساکن خوابگاه داخل دانشگاه بودند، مسیر سرد و بارانی و گاهی برفی را پیاده تا خوابگاه گز می‌کردند.

رفتنی همه گرسنه و واقع‌گرا بودند و برگشتنی همه سیر و فیلسوف و ناراضی ...!

و آنها که روزه نمی‌گرفتند چه زجری می‌کشیدند که روزها در دانشکده، یواشکی در کلاسی، گوشه‌ای کناری چیزی بخورند و سیگاری بکشند و هی غر بزنند از دست رمضان.

و  پیاده‌روی شبانه‌ و سحرانه‌ در خیابان‌های پردرخت علم و صنعت، بی‌تشویش از گیردادن‌های حراست ...

و شب‌های احیای دانشگاه،

هرچه بود، دانشجو بودیم، نفس‌ها پاکتر بود و رمضان، باصفاتر.

*

این یادداشت را چند سال پیش در وبلاگ گذاشته بودم، ولی خوش داشتم تکرارش کنم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۸
تگ ها : رمضان ، دانشگاه