627- داستان یک بنده‌خدا

یک زمان‌هایی زندگی خیلی سخت می‌گیرد ... بنده‌خدایی را می‌شناسم که زمانی که ایران را به مقصد دبی ترک کرد تا کار مورد علاقه‌اش را ادامه دهد، به جز امید و انگیزه، جمعا سه میلیون تومان داشت. روزهایی بود که در خوردن هم صرفه‌جویی می‌کرد تا پول کم نیاورد. مدت نزدیک به یک سال در یک اتاق کوچک زندگی کرد که هزینه‌ی اجاره‌اش کمی کمتر از درآمد ماهیانه‌اش بود و مساحتش تقریبا 5 متر مربع! از بین دوستان و آشنایان، هیچکس از این وضع خبری نداشت. او هم جز اخبار خوب به کسی نمی‌داد. به نظر بعضی‌ها او داشت در دبی شاهانه برای خودش زندگی می‌کرد.

*

وضع مالی محل کار خوب نبود و او ناچار به انجام کار دومی در کنار کار اول شد. تا ظهر تدریس می‌کرد و بلافاصله در گرمای دبی سوار اتوبوس می‌شد تا به محل کار اصلیش در 20 کیلومتری مرکز شهر برسد. آنجا هم تا شب کار می‌کرد. عملا هفت روز هفته را از حدود شش صبح تا ده شب درگیر کار بود.

مساله اینجا بود که شخص مورد علاقه‌اش هم در ایران منتظر او بود. بنابراین در همین شرایط ازدواج هم کرد و با حضور همسرش در کنار او، زندگی داشت کمی بهتر می‌شد که محل کارش تعطیل شد و باید بین ترک دبی و یافتن کار و ویزای جدید، یکی را انتخاب می‌کردند.

برای تهیه‌ی ویزا پول زیادی لازم بود. باید خانه‌شان را هم عوض می‌کردند و خانه‌ی جدید اجاره می‌کردند. دبی در دوره‌ی رشد معروف خود (پیش از بحران اقتصادی) بود و اجاره‌ی یک خانه‌ی یک‌خوابه در محلات ارزان، به حداقل 60هزاردرهم در سال رسیده بود. آن هم در کشوری که باید پول سه‌ماه اجاره را حتما در اول قرارداد بدهی! بنابراین روی کاغذ هیچ بختی برای ماندن متصور نبود.

*

آن بنده‌خدا از زمان رفتن به دنبال رویاها تا ازدست‌دادن همان کار رویایی‌اش، 2 سال در سخت‌ترین شرایط زندگی کرده بود و خوش‌بینی و امیدش را کنار نگذاشته بود. شاید به دلیل همین مثبت‌اندیشی بود که انسان‌های به‌ظاهر غریبه، اما مهربانی سر راهش قرار گرفتند و به او و همسرش در یافتن کار و تهیه‌ی ویزا کمک کردند. آن هم بدون هیچ چشم‌داشتی!

با شروع دوره‌ی دوم زندگی، روزبه‌روز وضع مالی و اجتماعی آنها بهتر شد و زمانی که به ایران برگشتند، اگرچه روی طلا غلت نمی‌زدند، ولی محتاج کسی هم نبودند.

*

یک زمان‌هایی زندگی خیلی سخت می‌گیرد، اما شما مثبت بیاندیشید و امیدوار باشید. در بین دوستان ساکن دبی، کسانی را می‌شناسم که تمام سرمایه‌ی خود را از دست دادند و با تنها 50 درهم پس‌انداز، زندگی خود را از نو شروع کردند و اکنون هم موفق و کامیاب هستند.

آن بنده‌خدای این داستان هم که خود من هستم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱