621- گربه و توله‌اش

گربه

گربه‌ی مادری را که به ما سر می‌زند که یادتان هست؟ اگر هم نیست، این نوشته را ببینید.

پیش از نوروز، یک هفته‌ای به طور کامل غیبش زد. حدس زدیم رفته است توله‌هایش را به دنیا بیاورد. حدس ما درست بود و بعد از یک هفته غیبت، دوباره سروکله‌اش پیدا شد. طبیعتا با هیبتی نزارتر و لاغرتر. ما هم طبق معمول غذای مختصری به او می‌دادیم.

یکی دو روز پیش، گربه تقریبا همه‌ی روز در ایوان ما بود. به همسرم گفتم نکند بچه‌هایش را از دست داده که مدتی طولانی در ایوان می‌ماند و جایی نمی‌رود؟ گویا گربه این سوال ما را فهمید. چون روز بعد توله‌اش را دندان گرفت و با خودش به ایوان آورد و از ظهر تا اواخر شب، میهمان ما بودند!

گربه با خیال راحت، شیر توله‌اش را هم می‌داد و چرتشان را هم می‌زدند و هر از چندگاهی با سروصدا، طلب غذا می‌کرد. انصافا حضور توله، شوق و ذوق ما را هم برای غذادادن بیشتر کرده بود و بیشتر از حد معمول، به گربه غذا دادیم.

دیدن توله گربه‌ای شیرخواره که به‌زحمت می‌توانست در ایوان خانه راه برود، آن هم در حالی که خودمان یک نوزاد شیرخواره در درون خانه داریم، حس خیلی خوبی به ما می‌داد. زایش و بالیدن یک موجود زنده، آدمی و غیرآدمی نمی‌شناسد. زیبایی و شکوه هستی را می‌توان در این پدیده‌ی شگفت‌انگیز دید و از آن لذت برد.

چه بسیار نوزادانی که  وارد این دنیا می‌شوند و سهمی از امکانات اولیه‌ی زندگی و حقوق بدیهی انسانی ... ندارند. کاش روزگاری می‌رسید که هر کودکی، فارغ از رنگ و نژاد و مذهب و جنسیت و جغرافیای زادگاهش، از حقوق شایسته‌ی انسانی بهره‌مند شود.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠