618- پدرانه (4)

دخترک دوماه‌و‌نیمه‌ام، گونه‌اش را بر شانه‌ام گذاشته و به خواب عمیقی رفته. صدای نفس‌های تند و کوتاهش را می‌شنوم و بازدمش به پوست گردنم می‌خورد. بوی خوش نوزادیش  مشامم را نوازش می‌دهد و به یاد یکی از دوستان می‌افتم که می‌گوید نوزادان بوی بهشت می‌دهند.

در این چنددقیقه، دارم ابدیت را تجربه می‌کنم. نه گذشته‌ای، نه آینده‌ای. زمان حال با تمام قدرتش ظاهر می‌شود و تک‌تک ثانیه‌های آن، معناکننده‌ی زندگی هستند. نیازی به فلسفه‌بافی نیست. هستی، به‌تمامی در همین لحظات جریان دارد.

با تمام وجود این سخن را باور می‌کنم که تا زمانی که نوزادی نفس می‌کشد، خداوند از بشر ناامید نشده. می‌توان زیست و به زندگی امیدوار بود و به گسترش عشق و محبت و انسانیت کمک کرد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٧