602- پرواز

امروز درست 12 سال از پرواز دوست، آموزگار و خواهر بزرگم می‌گذرد.

گفتم آموزگار، چرا که او 9ساله بود و من 4ساله که با مهر و علاقه‌ای که تنها در یک خواهر پیدا می‌شود، شروع به آموختن الفبای فارسی به من کرد. هنوز دو سال به دوران مدرسه مانده بود که برای خودم کتاب می‌خواندم و علاقه به کتاب و مطالعه و آموختن را پیش از هرکسی، مدیون او هستم.

به نیک‌سرشتی شهره بود. همه دوستش داشتند. فرشته‌ای بود برای خودش. زیبا زیست و چه زود به سرچشمه‌ی زیبایی‌ها بازگشت. 30‌سالش بود که به دلیل بیماری درگذشت.

شک ندارم که چون اویی در جایی به جز بهشت نمی‌تواند باشد. جایی که نه دردی هست، نه بیماری، نه گرفتاری، نه ناراستی، نه پلشتی ... حریم امن و زیبای خداوندی.

خوبان که می‌روند، ضرری هم نمی‌کنند. این بازماندگانند که باید با این حقیقت کنار بیایند که نعمتی دیگر از نعمت‌ها را –فعلا- از دست داده‌اند و بکوشند قدرشناس نعمت‌های دیگر خود باشند.

عزیزان خود را قدر بدانیم، پیش از آن که دیگر فرصتی نباشد. اگر قرار است به آنها محبت کنیم، از نادانی‌ها و اشتباهات خود پوزشی بخواهیم، آشتی کنیم ... منتظر فرصت مناسب نمانیم. شاید دمی دیگر، نه تو مانی و نه من.

آن روزهای آخر، یکی از بستگان به نیتش حافظ باز کرده بود و حافظ چه برازنده پاسخ داده بود. همان سخن بر سنگ مزارش نیز حک شد: افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن، مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
تگ ها : خواهر ، پرواز