598- درسی از گربه

من از گربه خوشم نمی‌آد. گمان می‌کنم از لحاظ آماری، مردان بی‌علاقه‌گی بیشتری به گربه‌جماعت داشته باشند. هنگام ورود ما به شیراز، گربه‌ای از ایوان خانه‌ی ما رد می‌شد که تازه مادر شده بود و ما به دلیل این که چند تا توله داشت، گاه‌گاهی بهش غذا می‌دادیم. به هرحال حیوانات هم وقتی که مادر باشند، بیشتر از حالت عادی شایسته‌ی توجه و احترام هستند.

الان که چندین ماه از داستان گذشته، این گربه عادت کرده که هرروز حوالی 10-11 بیاد پشت پنجره‌ی ایوان بنشینه و داخل خونه رو نگاه کنه. جالبه که به محض این که از محدوده‌ی دیدش خارج می‌شیم فکر می‌کنه می‌خواهیم بریم در ایوان رو باز کنیم و بهش غذا بدیم. بلافاصله از پشت پنجره می‌ره پشت در. بعد که می‌بینه خبری نیست دوباره برمی‌گرده پشت شیشه. روزهایی هست که غذایی متناسب با گربه در بساط ما نیست و پرده رو می‌کشیم که داخل خونه رو نبینه. در چنین حالتی میومیو می‌کنه که بفهمیم اون پشته و فراموشش نکنیم!

علیرغم اینکه از گربه‌جماعت خوشم نمی‌آد، این پشتکار و مداومتش برام آموزنده است. راستش من اگر به اندازه‌ای که این گربه، به غذاگرفتن از دست ما و نشستن پشت در خونه‌ی ما  و صداکردن ما اصرار داره، چنین اعتماد و توجهی رو نسبت به کرم و لطف خداوند داشتم، گمان می‌کنم الان از بندگان مقرب بودم!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۸
تگ ها : گربه ، بندگی