589- در ستایش دیوانگی

چندروز پیش به این می‌اندیشیدم که پیشرفت بشر تا چه حد مدیون افراد «نامتعارف»، «متفاوت» و به‌نوعی «دیوانه» بوده است. «دیوانگی» را نه به معنای ناهنجاری ذهنی، که به معنای فراغت از حساب و کتاب و تعارف و تزویر و آنچه که انسان‌های حسابگر، آن را نشانه‌ی عقل و تدبیر و «زرنگی» و «همرنگی با جماعت» برمی‌شمارند در نظر بگیرید.

هنرمندان، عارفان، دانشمندان، مخترعان، نویسندگان و حتا پیامبران هر عصری، همگی افرادی متفاوت بوده‌اند (و هستند). برای همین به چشم مجنون و دیوانه و جادوگر و آشوب‌گر، به آنها نگریسته می‌شده است.

این‌ها هستند که معیارهاشان، شیوه‌ی اندیشیدن‌شان، نظام ارزش‌ها و باورهاشان، به کلی دیگرگونه است. اصلا انگار در عالمی دیگر هستند. یک آدم حساب‌گر زرنگ مگر چه کار تاثیرگذاری می‌تواند بکند؟ همه‌چیزش قابل پیش‌بینی است. این‌که چه بکند و چه نکند که ترفیعی بگیرد، زیرآبی بزند، جلوی دیگران پزی بدهد، چگونه در هر جایی به رنگی دربیاید، همرنگ جماعت شود، سلام‌کردنش هم حساب و کتاب و برنامه‌ریزی دارد، دوستانش را هم بر مبنای منفعت انتخاب می‌کند، همسریابی او هم بر مبنای ملاحظات گوناگون منفعت‌جویانه است ... ولی دیوانگی را مقامی اجل از این حرف‌هاست.

مثلا همین مولانا، عالم مشهور و محترم شهر با آن همه مرید، چگونه یک‌باره سر و پا درباخت و آتش به جان خودش و عالم زد؟ ناگهان فهمیدم، یعنی این غزلش را به شکلی دوباره و تازه درک کردم که «حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو!» (تا به انتهای غزل...) چه می‌خواهد بگوید.

شمس چه کرد با مولانا؟ دیوانه‌اش کرد! دیوارهای عقل معاش‌اندیشِ حسابگرِ زیرکِ بیهوده را فروریخت و مولانا را به صحرای دیوانگی برد.

*

خوشا عالم دیوانگی! زیستن در حال. مزه‌مزه‌کردن معنای زندگی با تمام وجود. فارغ از گذشته و آینده معدوم نامعلوم! صادق و صریح بی‌بودن، بی‌تعارف و بی‌تکبر و بی‌تملق و بی‌رنگ و بی‌تعلق. صاف و صافی و زلال. می‌خواهم بگویم این‌گونه دیوانگی، عین فرزانگی است.

*

آری! باید افراد متفاوت و دیگرگونه را احترام کرد. آنها هستند که به زندگی‌های تکراری و ملال‌آور مردمان عاقلان معنا و مفهوم می‌دهند. آنها هستند که ناممکن‌ها را ممکن می‌کنند. دانش‌آموزان و دانش‌جویان و فرزندان و همکاران متفاوت خود را  -که دقیقا به همین دلیل هدف تمسخر ما هستند- قدر بدانیم. اگر قرار باشد تفاوتی ایجاد شود، از آنان نیست که همیشه همان کارهای همیشگی را می‌کنند. از آنهاست که گام در راه‌های جدید می‌گذارند.

برای همین است که مولانا با چشمی تازه دنیا را دید و دریافت که تا آن زمان مرده‌ای بیش نبوده:

مرده بودم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم/دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای/رفتم و دیوانه شدم، سلسله‌بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای، رو که از این دست نه‌ای/رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم

گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی/گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم

*

سخن کوتاه کنم. گاه می‌اندیشم که بیشتر ما مردمان، از هیچ‌چیز به اندازه‌ی «متفاوت‌بودن» و دیدن «افراد متفاوت» هراس نداریم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳