60- آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر به رقص آ

آمد بهار جان‌ها، اي شاخ تر به رقص آ

چون يوسف اندر آمد، مصر و شكر به رقص آ

چوگان زلف ديدي، چون گوي دررسيدي

از پا و سر بريدي، بي پا و سر به رقص آ

تا چند وعده باشد، وين سر به سجده باشد

هجرم ببرده باشد، رنگ و اثر به رقص آ

كي باشد آن زماني، گويد مرا فلاني

كي «بي‌خبر» فنا شو، وي «باخبر» به رقص آ

(مولانا)

...

چه تعبير رندانه‌اي كرده، آموزگار ارجمندم «دكتر مسعود ناصري»، كه در آغاز كتابش «يك: كوانتوم، عرفان، درمان» از مولانا به فيزيكدان تعبير مي‌كند و از انيشتين و نيلزبوهر و پلانك و ... به عارف! (ناگفته نماند كه اين كتاب باعث شد من با دنياي شگفت هوميوپاتي نيز آشنا شوم و در پي آموختن آن برآيم.)

و چنين است كه در نگاهي ديگر، شايد بتوان گفت تمامي دانش‌ها «يك» دانش است: همان «يكي بود يكي نبود» و شايد چنين است كه فيزيكداني چون «بوهم» مي‌گويد: «در تئوري كوانتوم، تاكيد بر اين است كه تمام جهان هستي يك كل بخش‌ناپذير است، حتا اگر در مقياسي وسيع‌تر قابل تقسيم به اجزاي جدا از هم، تشخيص داده شود.» (پنجمين فرمان اثر پيتر سنگه، ص 302)

...

اين ماه روزه‌داري، بهانه‌اي است تا كوششي كني براي هرچه بهتر «يك» شدن: بي‌پا و سر به رقص آمدن!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٠
تگ ها :