583- رمضانیات (4)

شب قدر، لابد هنگامه‌ای است که تویی و حضرت حق. تنگ نشسته کنار هم. دست در دست. رخ در رخ. بی غیر. او می‌ریزد و تو می‌نوشی. از همان شراب‌های طهور ساخت بهشتش. سرمست می‌شوی. تو می‌گویی و او می‌شنود. او می‌گوید و تو می‌شنوی. اصلا خودش به تو می‌گوید چه بگویی و چه بشنوی. می‌گوید از هر صفت خوبی که بخواهی، من نهایتش هستم. مرا با همان صفات بخوان. تنهایی؟ بی‌رفیقی؟ بی‌پشتوانه ای؟ دلتنگی؟ مریضی؟ گرفتاری؟ سرگشته‌ای؟ این‌ها را ولش کن اصلا ... گناهکاری؟ عصیانگری؟ منم رفیقت، پشتوانه‌ت، دلگشایت، سلامتیت، رفع مشکلت، بخشنده‌ات، پناهگاهت ... غمت نباشد. یک قدم بیا، صد قدم می‌آیم. قدم‌های من خدایی است. مثل قدم‌های تو نیست که فوقش با طیاره‌ای، موشکی بخواهی چند کیلومتر بالاتر از جو بیایی که ... درست است که گاهی سخت گرفته‌ام بر تو، ولی  خواسته ام صفرت کنم که غرورت را پشت در بگذاری و بیایی داخل. در بارگاه من کفشی هم بر پای زیادی است، چه برسد به غروری در دل ...

*

هی‌هی! عجب مکالمه و مغازله‌ای باید باشد. قسمت ما که نشده. تصوری است بی‌تصدیق! قسمت ما که نشده. اگر می‌شد حتما قالب دریده شده بود از شوق حضور بی‌نهایت در جلد یک صفر یک لاقبا. باز خودش دل را طوری ساخت که جا باز کند وگرنه چه کشت و کشتارها می‌کرد «کانجا، سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت!»

و چقدر مهم است که اگر در جمعی هستی و کسی به نیابت از تو دعا می‌خواند، دل‌شکسته باشد. سوخته‌جان باشد. صفر باشد. همچو نی باشد که از نیستان جدا شده باشد. درد داشته باشد که اگر این‌ها باشد تو را هم آتش خواهد زد که بوده‌ای در جمعهایی بی‌درد که خدایشان از همان‌هاست که علی بزرگ فرمود مخصوص بندگان تاجر است.

عجیب نیست که در این خلوت‌خانه که یکسرش صفر است و آن سرش بی‌نهایت، فرشتگان بیایند و بروند به خوانسالاری. یعنی حسابش را بکن که صفر، یک لحظه، فقط یک لحظه به بی‌نهایت وصل شود، چه‌ها که نخواهد کرد و چه‌ها که نخواهد دید. مساله، همان وصل‌شدن است. دیگر زمان و مکان، بی‌معنا میشوند و آن لحظه وصل است که عمری می ارزد. هزار ماه. هزاران ماه. مگر پس از بی‌نهایت‌شدن، دیگر حاضری «صفرانه» زندگی کنی؟ محال است. مگر پس از پرواز می‌توانی دل به زمین بسپاری؟ حاشا! و تا آن زمان فرا رسد، چه دانی که شب قدر چیست؟ بلکه قسمت شود ...

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
تگ ها : شب قدر ، رمضان