573- جا می‌افتیم

دو ماه و دو سه روز است که به ایران بازگشته‌ایم. جالب است که نزدیک به یک دهه زندگی در امارات، برایم خاطره‌ای است مبهم و بسیار دور. انگار هرگز آنجا نبوده‌ام.

شاید خوب باشد، شاید هم بد باشد، ولی شخصیت من طوری است که در گذشته و آینده زندگی نمی‌کنم. مدت‌هاست که این‌طورم. قدری از آن ذاتی است و قدری از آن هم حاصل تمرین و تغییر باورهای ذهنی.

علیرغم حافظه‌ی قوی‌ای که نسبت به گذشته دارم و بسیاری امور را با جزئیات می‌توانم به خاطر بیاورم، اما همراه‌داشتن این خاطرات، اصلا به معنای زیستن با آنها نیست. از طرفی ذهنم قدرت خیال‌پردازی زیادی نسبت به آینده‌ی موهوم دارد، ولی تا حد امکان در آینده هم زندگی نمی‌کنم.

دیگر برایم مهم نیست که در امارات سوار تویوتا می‌شدم و حالا باید دلم را به سمند و پراید و پژو خوش بکنم. به این فکر نمی‌کنم که درآمدم در ماه هفت هشت برابر کمتر از گذشته است. واقعا مجالی برای چنین تاملاتی ندارم.

مساله این است که ما تصمیم به بازگشت گرفته‌ایم و باید با عزمی جزم، به مصاف مشکلات احتمالی ناشی از این تصمیم برویم و با آنها دست و پنجه نرم کنیم.

 

مساله این است که چیزی جز زمان حال وجود ندارد و چه خوب است که آدمی به سادگی یک کودک، این مساله را باور کند و در «حال» زندگی کند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥