553- من و ترافیک و سراج

ظهر داغ دبی ... روی صندلی خودرو، به چراغ قرمز و رانندگان دوروبرم نگاه می‌کنم. بیشتر رانندگان، بی‌قرار و آماده‌ی سبزشدن چراغ هستند. من هم با فراغ بال مشغول گوش‌کردن به یکی از کارهای قدیمی حسام‌الدین سراج هستم:

مستان سلامت می‌کنند/ جان را  غلامت می‌کنند/ مستی ز جامت می‌کنند/ مستان سلامت می‌کنند ...

من و سراج و موسیقی  و خودرو، انگار همگی در یک سیاره‌ی دیگر هستیم. جایی که ترافیک نیست، چراغی نیست، عجله ای نیست. انگار یک دیوار شفاف ضدصدا دور و بر خودرو من است. اصلا چرا «انگار»؟ واقعا چنین دیواری دورمان را گرفته. درست مثل «اندی دو فرین» در «رستگاری از شاوشنک» که آن صفحه‌ی آواز را در گرامافون گذاشته بود و با آن لبخند ویژه‌اش، عصبانیت زندان‌بانان را به پشیزی نمی‌خرید.

شگفتا از تاثیر هنر بر آدمی! واقعا انگار جهان واقعی همین جهان درون خودرو است و بقیه، سرابی بیش نیستند. انگار نه صدای بوقی هست، نه صدای ازدحامی ... نه دیروزی، نه فردایی. هیچ نیست به جز این لحظات ناب موسیقی و شعر.

 آهنگ بعدی از راه می‌رسد:

تو را نادیدن ما غم نباشد/که در خیلت به از ما کم نباشد/من از دست تو در عالم نهم روی/ولیکن چون تو در عالم نباشد ...

*

در چنین لحظاتی خوشحالم که از سهمی از درک هنر، زیبایی، شعر و موسیقی دارم. فکر می‌کنم چقدر ثروتمندم که از گنجینه‌ی حافظ و مولانا و خیام و فردوسی ... دینار و درهمی هم به من رسیده. حس می‌کنم فقیر نیستم. وارث ثروتی عظیم‌ام. در کوله‌بارم توشه‌هایی غنی دارم. چنین لحظات باشکوهی را دوست دارم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸