550- گل و نسرین، آهن و روی

ساقیا سایه‏‌‌ی ابرست و بهار و لب جوی 

من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی‏

بوی یک رنگی ازین نقش نمی‏آید خیز 

دلق آلوده‏ی صوفی به می ناب بشوی‏

سفله‏طبع است جهان، بر کرمش تکیه مکن

ای جهان‏دیده، ثبات قدم از سفله مجوی‏

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر 

از در عیش درآ و به ره عیب مپوی‏

شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی‏

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز 

ورنه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی‏

گوش بگشای که بلبل به فغان می‏گوید 

خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی‏

گفتی از حافظ ما بوی ریا می‏آید

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی‏

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٤