538- زیر نور ماه

سال 1379 بود که فیلم زیر نور ماه را در تهران دیدم. این فیلم داستان طلبه‌ی جوانی است با دغدغه‌هایی ویژه و متفاوت‌. سازنده‌ش هم رضا میرکریمی است که در فیلم‌هایش با نوعی فضای معنوی (spiritual) روبه‌رو هستیم. مثلا در فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک»

صحنهای است در این فیلم که شبی، جمعی زیر‌پل‌نشین بی‌بضاعت، با یک دستگاه ماشین تحریر، شروع به نامه‌نگاری و عرض شکایت به خدا می‌کنند. این طلبه هم دارد نگاهشان می‌کند:

خدمت خدای بزرگ ... (مکث) سلام! غرض از مزاحمت این بود که ... (مکث) ای والله! دست مریزاد! انصافت رو شکر بابا. تو که خیلی مشتی بودی! آخه این رسم جوونمردیه؟ ما چه گناهی کردیم که ناچاریم اینجا بمونیم؟ بابا خسته شدیم دیگه. همه میگن زیرپلیها. انصافت رو شکر. پس کرمت کجا رفته؟ با این همه نعمت ... یک گوشه‌ی چشمی هم به ما بکن بابا. اصلا مگر ما چند نفریم؟ (میشمارند ... 6 نفر، یکی ماشین برای مسافرکشی میخواهد، یکی میخواهد به شهرستان برگردد و ازدواج کند ...)

طلبه در سکانسی دیگر می‌آید و می‌بیند به دلیل انجام یک پروژه‌ی ساختمانی، زیرپلی‌ها دوباره آواره شده‌اند و ماشین تحریر و آن کاغذ شکایت به خدا برجای مانده و آن نوشته‌های خرچنگ‌قورباغه را چون گنجی گرانبها در جیب می‌گذارد و روز بعد، از طرف رئیس حوزه، به خاطر داشتن چنین لاطائلاتی ملامت می‌شود ...

*

یادم هست آن سکانس درددل با خدا آن قدر رویم اثر گذاشت که گریه‌ام گرفت. تا پایان فیلم و خروج از سینما و طی‌کردن چندین خیابان، راه می‌رفتم و اشک می‌ریختم. باز جای شکرش باقی بود که شب این فیلم را دیدم و کسی در تاریکی خیابان توجهی به من نمی‌کرد.

*

همه‌ی این‌ها را ازاین‌روی گفتم که تاکید کنم «جان و گوهر دین‌داری» به نظر من همین است. مثل همان حکایت موسا و شبان مولانا.  این همه جنگ و جدال و کشت و کشتار مذاهب و طرفداران آنان با یکدیگر و انسان‌کشی آن هم «برای خدا» و «در راه خدایی» که قاعدتا باید سرچشمه‌ی هدایت و رحمت و حکمت باشد و این همه بحث فنی بر سر اموری که شاید خلوصی در آن باشد، ولی خلاصی در آن نیست (مثل خودکشی برای تلفظ صحیح ضاد در ولاالضالین که مبادا نماز دچار اشکال شود) ... ارتباطی با مغز و شهد دین‌داری ندارد.

بارها افرادی را دیده‌ام به‌شدت پایبند ظواهر احکام، که در عین حال هیچ بهره‌ای از معنویت ندارند. نه چهره‌ی گشاده‌ای، نه دست بخشنده‌ای، نه صفایی، نه انصافی، نه راستی‌ای، نه احترام به انسان و انسانیتی ... هیچ! و بارها دیده‌ام «بیگانه‌ای» را که در کشوری خارجی، بی‌آن‌که تو را بشناسد و ملیت و نژاد و مذهبت را بداند ( و اصلا نمی‌خواهد بداند) یاری‌ات کرده و ته دلت می‌گویی عجب «انسانی» بود. یعنی می‌دانی که انسانیت، امری است مقدم بر نوع باورها و عقاید اشخاص.

*

همه‌ی این‌ها را ازاین‌روی گفتم که تاکید کنم که دین قرار بوده قصه‌ی «او» باشد. دیگر این همه «من» از کجا پیدا شده که بخواهد به زور همه را «به سوی او روان» یا «از راه او گریزان» کند، حکایتی دیگر است. خوب اگر می‌خواست که دستش باز بود. آدمی را هم مثل فرشته‌ها، یک‌بعدی می‌آفرید که توان و اراده‌ای بر گناه و عصیان و اندیشیدن و سرگشتگی و دیگرگونگی نداشته باشند. هان؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٦