526- شلوارهای وصله‌دار

... خوب به یاد دارم شبی دزدی به خانه آمد تا گاو خالو زائر را بدزدد ... زائر با دستان نیرومند خود دزد را گرفت و دلیل کار را از او پرسید ... دزد گفت: «شنیدم گاو زائر یک خانواده را با شیرش  می‌تواند نان دهد، نان‌خور و عیالم زیاد بود راه به جایی نداشتم، عقلم به جایی نرسید، گفتم گاو را می‌برم و عیالم را نان می‌دهم.»

زائر که در مال سختگیر و سختکوش بود و دینارش حساب داشت و به احدی اجازه نمی‌داد یک شاهیش را بی‌اجازه مصرف کند ... خاموش ماند. قیافه‌اش که تا لحظه‌ای پیش صلابت و هرم آتش را داشت نرم شد. چشمانش از خشم سربرگرفتند و چون چشم میش رام و نرم شدند ... گاو و گوساله‌اش را به دزد داد و گفت: «برو با این به زن و بچه‌ت نان بده. حلالت باشد. اما دزدی مکن که اگر شنیدم دزدی کردی دنبالت می‌آیم. ضرب انگشتانم را که چشیده‌ای.»

من طلسم شدم. مات شدم. مردی که با آن خشونت با هر مساله‌ی مالی روبرو می‌شد ... وقتی در مقابل اعتراض اهل خانه قرار گرفت، این مرد دهقان‌زاده  که در زیر آفتاب سوزان ساحل‌ها جان گرفته بود جوابی داد که من هنوز مست آن جوابم. گفت: «وقتی گرفتمش دزد بود. وقتی گاو را بخشیدم فقیر بود.»

بخشی از کتاب شلوارهای وصله‌دار، نوشته‌ی رسول پرویزی (1300-1356)، انتشارات بهزاد

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۸