۵۱- داستانی، نه تازه!

ferdosi

 

این نوشته در راستای دیگر نوشته‌های من نیست. چه کنم که کمتر می‌بینم کسی زبان به گلایه باز کند و در این‌باره چیزی بنویسد.

 

به این واژگان نگاهی بیانداز:

نوروز، کهکشان، یادداشت، همسر، ماندگار، دلاویز، نیکوکار، تکاور، ترابری، بازرگان، گوشی، مهرگان، بازگشت، نگران، بیتا، یکتا ، شاهرگ، نسوز، رانندگی، هنر، بسامد، گشتاور، پارسا، پرهیزگار، برید . . . .

 

تا کنون اندیشیده‌ای که زبان ما چه توانی در ساخت واژگان دارد؟ به ژرف‌اندیشی و شیوایی شگفتی‌آور آنها نگاه کن! در کدامین زبان، «هم+سر» به زیبایی زبان ما، نشان‌گر مراد گوینده است؟ همه برداشت‌هایی که از همسر می‌توان داشت در آن آمده است. نیز واژگان یاد+داشت، نگر+آن، که+‌کش+ان، هنر (هو+نره) و . . . .

 

گیرم مردم کوی و بازار ندانند؛ چرا دانشگاهیان و دانش‌آموختگان ما واژگان بیگانه را برای به‌رخ‌کشیدن دانایی خویش (و بهتر بگویم نادانی خویش) به کار می‌برند؟ چرا؟ چرا؟ من تنها یک پاسخ دارم: . . . . پاسخ تو چیست؟ نمی‌گویم هیچ زبان دیگری را به کار نبر. تنها آن گاه به کارش ببر که نیاز هست! پاسداری از پارسی، تنها به گفتن «درود» و «بدرود» نیست. تلاش بیشتری باید!

 

(خودمانیم. در این نوشته من، از هیچ زبان دیگری، واژه‌ای هست؟ اگر هست بگو تا درستش کنم!)

***

 

شب‌شکن را ببینید! ببینید! ببینید!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٦
تگ ها :