ميان‌بر ۵

با سلام.

كدام احمقي است كه فكر كند يك چيز خيلي ساده (مثلا يك مداد) براي همه يك معنا دارد؟ جز اين است كه شايد براي كودكي دلهره‌ي مدرسه را به خاطر آورد و براي ديگري تقدس يك نوشته را و براي ديگري، تنها يك كالاي قابل خريد و فروش باشد؟
آيا آن مداد براي آن شخص، نمادي از بسياري چيزهاي ديگر نيست؟ آيا نمي‌توان گفت هرآنچه در اين جهان است شايد نمادي از معاني بسيار عميق ديگر باشد؟ چرا وقتي چيزي را درك نمي‌كنيم، فرض را بر اين مي‌گذاريم كه آن چيز بي‌اهميت است؟ چرا صورت مساله را پاك مي‌كنيم؟ آيا در برخورد با پديده‌ها، دم‌دست‌ترين و ساده‌ترين جواب‌ها، لزوما جواب درست هستند و اگر نيستند، چه اصراري بر عملي‌كردن آن جواب‌ها داريم؟
چرا برخي از ما فكر مي‌كنيم كه تمام پديد‌ه‌ها و اشياي هستي بايد آن طور كه ما مي‌خواهيم معنا داشته باشند و نظر ديگران كشك است و خطاست و غيرقابل احترام و حتي غيرقابل بخشش؟
آيا هريك از ما در دنياهاي شخصي خود زندگي نمي‌كنيم؟ چه كسي مي‌تواند ادعا كند كه حتا چيزهاي به ظاهر بديهي مانند رنگ‌ها، در چشم همه يكسان است؟ آيا سبز من با سبز تو يكي است؟
حقيقت واقعي چيست و مجاز كدام است؟ ثابت‌ها كدامند و متغيرها كدام؟
***
از آنهايي كه همه چيزشان حل‌شده است و هيچگاه در «حيراني» نبوده‌اند و نيستند مي‌ترسم !
(توضيح بديهيات: حيراني با تعجب فرق مي‌كند.)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۸
تگ ها :