۴۹- علی

ali

روزگار سیاهی را به یاد دارم که در گرداب پوچ‌گرایی سرگردان بودم. یکی از راه‌های نجاتم، نیایـــــــش‌های علی شد که مرا به دنیای شگفت‌آور یک روح بزرگ می‌برد و آتشی در آن تاریکستان می‌افروخت که مرا – همه‌ی مرا- می‌سوزاند و خاکستر می‌کرد و چنین بود که ... ققنوس‌وار از پس آن خاکستر، دوباره زاده شدم .... چندروزی بیش تا زادروز او نمانده و می‌خواهم از نام بلند او سخن بگویم:

 

در زندگانی خود، چه اقیانوس‌های دانش دیدم که در برابرشان قطره‌ای بودم و چون زمانی گذشت دانستم آن اقیانوس‌ها، اجرامی سرگردان در جاذبه کهکشان تویند و همه «کسب جمعیت از آن زلف پریشان» تو می‌کنند! تو ابرانسان غیــــــــراسطوره‌ای اعصاری که نامت، یادت، سخنت، سکوتت، رفتار و کردار و پندارت همه بیت‌الغزل معرفت است ....

 

سال‌هاست از حیرتگاه وادی توحید بیرون نیامده‌ام و نمی‌دانم آراسته به کدام مذهب و مسلکم، ولی می‌دانم که اگر روزی تمام باورهایم فرو ریزند، باز تو را دوست خواهم داشت که دوست‌داشتن تو، دوست‌داشتن تمام خوبی‌هاست و چه فقیر و تهی و ناچیز و بدبخت است، آن که تو را نشناسد و چه زهرآگین سفره‌ای است، سفره‌ای که از شراب هزاران‌ساله‌ی معرفت تو تهی باشد.

 

بار تمام هستی بر دوش تو بود و کمر خم نمی‌کردی و ابرو گره نمی‌زدی؛ اما اشک یتیمی کافی بود که قامتی را که در هیچ کارزاری به زمین نمی‌خورد، به زمین بزنی و مرکبی شوی برای کودکی خرد! شگفتا از تو! تو میزانی هستی که هرگاه در حقیقت چیزی به بن‌بست می‌رسم، آن را با ترازوی تو می‌سنجم و گاه واقعا نمی‌دانم تو را حق بدانم یا حق را تو!

 

هان ای آفتاب ظلمت‌پریش! ای بت‌شکنـــــــــی که با طلوع تو، غروب تمام بتان و بت‌پرستان فرا رسید، ای دست ویران‌گر ابراهیم در بتکده جهالت، ای پارسای مبارز، ای الگوی مدارا و آزادی‌خواهی، ای معلم جوانمردی و عدل و غیرت و برادری ... آه از این واژگان ناتوان و سرافکنده ... «دست ما گیر و در آن مجلس کشان، کز رحیقت می‌چشند این سرخوشان.» مهر لب تو همواره بر در  این خانه باد!

 

ما درس سحر در ره «میخانه» نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

چون می‌رود این کشته سرگشته که آخر

جان در سر آن «گوهر یکدانه» نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مِهر بتان را

مهر لب «او» بر در این خانه نهادیم

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٦
تگ ها :