471- دو مسافر

از دور پیداست که هم‌وطن هستند.  در گرمای وحشتاک این روزهای دبی، ساعت 5 بعدازظهر، دربه‌در به دنبال فروشگاهی می‌گشتن که جناب شبخیز در ماهواره سفارش فرموده‌ن.
هردو حدودا شصت ساله و زن چادری. من و سوفی می‌گیم توی این گرما اذیت می‌شین . این فروشگاه هم مثل بقیه است. اونقدر چیز خاصی نیست.
فروشگاه یک خیابان پایین‌تره. ولی در این گرما، ده متر هم ده متره. سوارشون می‌کنیم و تا کنار فروشگاه اون‌ها رو می‌بریم. توی 5 دقیقه‌ای که همراه هم هستیم، مرد از گرما و بی‌امنیتی و اوضاع بد اهواز می‌گه. کل اون 5 دقیقه رو می‌ناله. بهشون می‌گم کاش یک ماه دیگه در فستیوال تابستانی یا در ماه رمضان می‌اومدید برای خرید که جنس‌ها ارزون‌تر باشه. می‌گه سه چهار روز ایران تعطیل بود اومدیم اینجا و کلی از دبی تعریف می‌کنه. نمی‌دونم اگر زمستان می‌اومد چی می‌گفت!
فکر می‌کنم که مردم عجیبی هستیم. زن و شوهر مذهبی که سه چهارروز تعطیلی رو از گرمای اهواز به گرمای دبی پناه میارن و دلشون پر گلایه است و چشم و گوششون به ماهواره‌ی لس آنجلسی!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧