463- سیزده بدر

امرو به سرمون زد که سیزده‌بدری ی ی ی  به جای دشت و صحرا رفتن، بعد یه سال گیاهخواری، یک حال اساسی به شیکم وامونده بدیم. بعد از فرستادن عیال به خونه‌ی دوست و رفقاش، نشستیم یک دست کلپچ اسااااااااااااسی با بروبچ ایرونی اینجا زدیم. ای حال داد! مرده بودم از بی‌گوشتی. تو نمیری شده بودم پوست و استخون.
بعد کامی گفت داش‌علی پایه‌ای برا خلافای سنگینتر؟ گفتم چه جورم! گفت بگیر شیشه رو. راستیتش اینجا به قلیون می‌گن شیشه. خلاصه یک کام عمیق که گرفتم سرم گیج ویج رفت. از بس این ریه‌هام لاکردار سالمه تحمل نداره.
ممد بدن‌ساز گفت یه سری بریم کاباره‌ی نمی‌دونم چی‌چی. خوش می‌گذره. من اصن این هفت هشت سال کاباره نرفته بودم. گفتم چه می‌شه کرد که خراب رفاقتم. بریم. اون وسط یک عده شیلنگ‌تخته می‌نداختن و دو سه نفر هم که خیلی داغ بودن بندری می‌زدن عینهو زلزله‌ی ژاپن. ممد یک لیوان پر کرد داد دستم. گفت بخور روشن شی.
آقا ما خوردیم، یه دفعه تو تو تو تو تو تو نمیری خیلی داغ کردم. بعدش نمی‌دونم چرا انگار فنری چیزی توی بدنم کار گذاشته باشن پریدم وسط روی همه رو کم کردم. ممد و کامی رو می‌گی، اصلا کمالات حاجیت رو ندیده بودن. یک بندری اومدم اون وسط که فک همه پایین اومد.
ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد ببخشید سرم افتاده بود روی کیبورد. گمونم دو بار دیگه حرکات موزون می‌زدم پول میز هم درمی‌اومد. میکروفون گرفتم یه دهن بخونم که کامی منو برگردوند سر میز. گفت چون بار اولته شاید خیلی مزخرف ببافی.
برگشتیم سر میز. دو سه تا زهرماری دیگه رفتم بالا. خلاصه یه عمر پرهیز غذایی و مناعت طبعو بر باد فنا دادیم جون داداش. برگشتم خونه گفتم بذار رفقا رو هم در این خاطرات سهیم کنیم.
نشستم جلوی کامپیوتر. هرچی گشتم نه کیس بود، نه ماوس و کیبورد. یه نمه تصویرش هم بزرگتر از همیشه بود. خلاصه یه ربعی گذشت که ملتفت شدم جلوی تلویزیون نشستم. نیم ساعت هم زور زدم که کلمات رو درست ردیف کنم ...
سرتو درد نیارم. هرجور بود این چند خطو نوشتم که دروغ 13سیزده هم در بشه به سلامتی.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳
تگ ها : سیزده بدر