456- شایسته، رفتن

هفته‌ی گذشته یکی از پسردایی‌هایم درگذشت.
تفاوت سنی زیادی بین ما بود البته، من خودم به او دایی می‌گفتم.

آدمی چندبعدی بود.
نویسنده، شاعر، روزنامه‌نگار، موسیقی‌دان و مداح.

مداح بود. نه از این مداح‌های رایج صدا‌خراش‌داده‌ی اهل تبلیغات و اهل دوربین که هنرشان مسخ حسین است به اوسین! با سوز می‌خواند و بااعتقاد می‌خواند. نوحه‌هایش شنیدنی بود. اصلا به خاطر او و دایی‌ام (پدرش) که او هم یک نوحه‌خوان و رئیس یک هیات بود، من هیچگاه این مداح‌های تهرانی پرادعا را نپسندیده‌ام. این‌ها یک چیز دیگر بودند. دایی‌ام هم خدابیامرز یک تراشکار بود. نان بازو می‌خورد. نوحه‌خوانی حرفه‌اش نبود. حتا یک بار که پسردایی‌ام و دوستانش جلوی دوربین تلویزیون کاری اجرا کردند، در نور شمع فیلم‌برداری کردند که چهره‌ی هیچ‌کدام‌شان دیده نشود.

به چند ساز موسیقی تسلط خیلی خوبی داشت. آهنگساز خوبی بود و شعر و آهنگ نوحه‌هایش را خودش تنظیم می‌کرد. به همین خاطر کارش حالت کپی‌برداری و تقلیدی نداشت.

نثر خوبی هم داشت. خوب می‌نوشت. خوب شعر می‌گفت. خوب روزنامه‌نگاری می‌کرد.

بخش عمده‌ای از بهترین سال‌های زندگیش را صرف انتشار روزنامه کرد. دودهه زحمت کشید که شهر ما قابلیت داشتن یک روزنامه‌ی محلی پرافتخار را پیدا کند. مشکلات رایج کار مطبوعاتی در کشور و سنگ صبوری مردمان، او را فرسوده و شکسته کرد.

می‌دانم روزی که رفت مردم برایش گریستند. مردم گفتند حیف! و من نیز می‌گویم که حیف! حیف از آن همه ذوق و استعداد و بیشتر دلم می‌سوزد از سوختن استعدادها در این زمین و زمان سفله‌پرور!

در ایران نبودم. ولی شنیدم که زیر بارش برف، مردم چگونه تشییع‌اش کردند و چگونه خیابان‌ها مسدود شد. خدا رحمتش کند و به همه‌ی ما رفتنی باافتخار و شایسته عطا کند. آمین!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
تگ ها :