455- من‌بودن و Fanبودن

خداییش من این عاشق سینه‌چاک‌بودن (به زبان انگلیسی فَنِ fan چیزی بودن) را درک نمی‌کنم. چرا باید اسیر دلخسته‌ی یک بازیگر، بازیکن فوتبال، باشگاه ورزشی، خواننده ... باشم؟ من بسیاری از انسان‌ها را (و دستاوردهای آنان را) دوست دارم و از صمیم قلب برای آنها احترام قائلم و چه بسا به روح و اندیشه و هنر آنها عشق نیز بورزم، ولی آنها هم انسان‌هایی هستند با ضعف‌ها و قوت‌هایی که آدمیزاد دارد. چه رسد به کسانی که معمولا به دلیل منفعتی که برای رسانه‌ها ایجاد می‌کنند مشهورترند. اصلا درک نمی‌کنم این را که چرا باید جیک و پیک زندگی فلان هنرپیشه‌ی داخلی یا هالیوودی (یا حتا هندی!) را دنبال کنی و برایت مهم باشد که امروز با کی نرد عشق باخته و فردا می‌خواهد کجا اجابت مزاج کند؟

من بسیاری از بزرگان اندیشه و دانش و هنر را بسیار بیشتر دوست دارم و در عین حال سعی می‌کنم برای خودم هم یک جایگاه مستقل حفظ کنم.

به افرادی که fan چیزی هستند برنخورد. به گمان من وابستگی‌های این‌گونه‌ای نشان از کمبودهایی دارد که شخص مجبور است بدین شکل جبرانش کند. به هرحال دل‌مشغولی به چیزهای بیرون از خود، بسیار ساده‌تر از پرداختن به خود است و باید یک جوری روز و شب را پر کرد دیگر.

 

پانوشت: این بحث برای شخص من یک استثنا دارد: انسان‌های انگشت‌شمار کامل خدایی که باید در حضور آنان از دایره‌ی تنگ دوست‌داشتن و fan‌بودن و ارادت و این حرف‌ها گذشت و به گفته‌ی مولانا «غلام آفتاب» شد. یافتن آفتاب هم در این روزگار سیاه، کار چون منی نیست. برای یافتن شمس، نخست باید مولانا باشی. شاگرد که آماده شد، استاد هم می‌رسد. افسوس که شاگرد هم نشدیم!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱