443- باران

ساعتی پیش نخستین باران پاییزی امسال آمد. هرچند کم.

 

روز  پرمشغله‌ای را پشت سر گذاشته بودم و دیدن باران، در این شهر بیابانی (دبی) چنان ذوق‌زده‌ام کرد که خستگی کل روز فراموشم شد. دوست داشتم وسط خیابان از خودرو بپرم بیرون و زیر باران راه بروم.

 

باران پدیده‌ای شگفت است. آسمان بر زمین می‌بارد. ناخودآگاه همه سر بر آسمان برمی‌دارند. گیاهان، درختان، همه دست‌هایی می‌شوند از خواهش. چونان دست نیازمندی که خود، پیاله‌ای شده برای گرفتن برکتی.

 

سبزه‌ها می‌رقصند. پرندگان می‌رقصند. درختان می‌رقصند. جان‌ها می‌رقصند. نگاه‌ها می‌رقصند. دل‌ها می‌رقصند. خود دانه‌های باران می‌رقصند و پای می‌کوبند و موسیقی زیبای دانه‌های آب به گوش می‌رسد. خاک هم گویا می‌رقصد. اصلا چه خوب فهمیده‌اند که عاشقانه‌ها را باید زیر باران فیلم‌برداری کرد. سهراب خوب فهمیده بود که دوست را هم زیر باران باید جست و در چنین لحظاتی آدمی می‌فهمد که آسمان و زمین مال اوست و من و تو و آسمان و زمین، همه «یک» چیز هستیم.

 

باران! این پدیده‌ی شگفت. این نماد عشق و برکت.

ساعتی پیش نخستین باران پاییزی امسال آمد. هرچند کم.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
تگ ها : باران ، عشق ، دبی