427- کوچه‌های کودکی

(1) یکی از بستگان نزدیک با درمان ساده‌ی گیاهی، مشکلات استخوانی خود را به‌شدت بهبود داده است.‌ با یکی از بستگان دیگر صحبت می‌کنم. به‌شدت به طب سنتی و درمان از راه تغذیه روی آورده و خیلی راضی است. سال‌ها قرص معده مصرف می‌کرده و اکنون یکسال است هیچ نیازی ندارد. چایی را قطع کرده. آت‌وآشغال‌هایی را که در عناوین پرزرق و برق تبلیغاتی به ما قالب می‌شود هم ترک کرده. بیماری‌های مختلفی از خودش و دیگران را با دستورات ساده‌ی غذایی حل کرده. با هم کلی صحبت و تبادل تجربه می‌کنیم. لبنیات را هم ترک کرده. خیلی خوب است که می‌بینم مردم دارند به اهمیت تغذیه در سلامتی پی می‌برند. دست یکی دو نفر از بستگان کتاب‌های ارزشمند جمشید خدادادی را می‌بینم. خوب، خدا را شکر!

*

(2) سوار دوچرخه شده‌ام و در کوچه‌های کودکی رکاب می‌زنم. خیابانی از وسط خاطرات کودکیم رد شده و ساختمان‌های زیادی را برای همیشه از صفحه‌ی شهر پاک کرده است.

جای همه‌شان را بلدم. دبستانی که روز اول مدرسه به آن رفتم هنوز هست، ولی دخترانه شده! دبستانی که سال‌های دوم تا پنجم را در آن بودم هنوز با همان اسم و قیافه هست. زمین خاکی که در آن با بزرگترها فوتبال بازی می‌کردم و «رومنیگه» صدایم می‌کردند کاملا زیر خیابان تازه‌ساز رفته است. توی همین زمین خاکی بود که چند سگ به ما حمله کردند و ترس از سگ سال‌ها در وجودم ریشه داشت. خانه‌ی برخی دوستانم هم دیگر وجود ندارد. یکیشان باغی داشت که جایش را چند آپارتمان زشت گرفته‌اند. مدرسه‌ی خواهرم پسرانه شده! مدارس راهنمایی و دبیرستانم خوشبختانه هنوز هستند.

با هر رکابی که می‌زنم خاطرات و نام‌های فراوانی به ذهنم سرازیر می‌شود.

به خانه‌ی قبلی‌مان سر می‌زنم. خانه‌ای که در خواب‌هایم، خانه‌ی همیشگی خانواده‌ی من است. هیچوقت خانواده‌ام را در این خانه‌ی هشت‌ساله‌ی جدیدشان در خواب ندیده‌ام.

کودکی هر انسانی، واقعا روزگار غریبی است. هرچند خوشبختانه آموخته‌ام که در گذشته زندگی نکنم، اما نمی‌توان کودکی را فراموش کرد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳