422- نیستان و هستان

پهنهی گیتی را چنان سیاه می‌دیدم که خواستم سپیدی را انکار کنم،

ناگهان دریافتم که سیاهی بهخودیخود اصلا چیزی نیست. سیاهی، نبود سپیدی است.

خواستم از سیاهی بنویسم. فرمود: اگر ناامید باشی اصلا با من نیستی. خداباوری و ناامیدی با هم سازگار نیستند.

 

نسیم هست، دریا هست، امید هست، خدا هست،

شبنم هست، کرم خاکی هست، ستاره هست،  تابناکی هست،

پدر هست، مادر هست، فرزند هست، همسر هست

موسیقی هست، سرود هست، هنر هست، درود هست،

نیاز هست، نیایش هست، جمال هست، ستایش هست،

نوشتن هست، کتاب هست، ماه هست، شبتاب هست،

ریاضی هست، کوانتوم هست، موج هست، اتم هست

بسیاری هست، فراوانی هست، کودکی هست، جوانی هست

حیوان هست، نبات هست، مرگ هست، حیات هست

صبح هست، پگاه هست، برف هست، نگاه هست

عشق هست، لبخند هست، باران هست، پیوند هست،

...

از آن همه مغول که مولانا را به ترک دیار واداشتند کدام نام مانده؟ اما مثنوی خواهد ماند. بگذار نیستیها از آن نیستان باشد. رومی عاشق خوب فهمیده بود که «نیستان رفتند و هستان میرسند».

 

چه هستیهای فراوان و دلانگیز میتوان یافت و چه مستیهای دلنواز و شورانگیز.

یک لبخند، یک دست زحمتکش، یک سرود ساده، یک لبخند کودکانه، یک نان که با علاقه پخته شده، یک لیوان آب که با محبت ریخته شده، اشکی که از شوری سرچشمه گرفته ... چونان خورشیدی بر آدمی میتابد و به زندگی روشنایی دوباره میبخشد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧
تگ ها :