416- مست و هشیار، پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت(1)

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می‌روی(2)

گفت جرم راه‌رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت می‌باید ترا تا خانه‌ی قاضی برم

گفت رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست؟

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه‌ات بیرون کنم

گفت پوسیده‌است، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی زان چنان بیخود شدی

گفت ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هشیارمردم مست را

گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

1- می‌دانم که تکراری است، ولی دلنشین است. مولانا هم در روز با چراغ به دنبال انسان می‌گشت و نمی‌یافت. عجیب است که از زمان فرزند آدم تا کنون، آدمیت گم شده و هر شاعری در هر عصری، به دنبال آدمی و هشیارمردمی می‌گردد و نمی‌یابد.

2- شخصا آدم مست را بر آدم دروغگو ترجیح می‌دهم.

--------------------

این هم دو مصاحبه‌ی جدید از یکی از هومیوپات‌های خوب ایران است. + +

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
تگ ها :