410- دمی با حافظ

در آستانه‌ی بهار، دوستی برایم دیوان حافظی باز کرد و این غزل آمد. امیدوارم در سال نو، نمی‌گویم که از «محرمان سراپرده‌ی وصال»، که عمری تلاش و مجاهدت می‌خواهد، دستکم از «بندگان خداوندگار خود» باشم.

 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم؟

غم غریبی و غربت چو برنمی‌تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز محرمان سراپرده‌ی وصال شوم

ز بندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نهپیداست، باری آن اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم

ز دست بخت گرانخواب و کار بی‌سامان

گرم بود گله‌ای، رازدار خود باشم

همیشه پیشه‌ی من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

 

توضیح: تا آنجا که می‌دانم «شهر خود» وطن زمینی نیست. منظور -به گفته‌ی مولانا- نیستانی است که آدمی واقعا به آن تعلق دارد و «غربت» نیز، همان درد جدایی از نیستان است که زنده‌نگهداشتن آن درد در این روزگار، بسیارسخت است!

*

پدر رایانه‌های خانگی درگذشت. ما همه مدیون اوییم. روحش شاد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
تگ ها :