356- خاطراتی از یک عارف

هراندازه که از متظاهران دینداری، دلچرکین هستم، به همان نسبت و همواره به عارفان و دینداران/بیدینان راستین ارادت داشتهام. شاید به نظر متناقض بیاید، ولی آن که در بیدینی/دینداری صادق است، همواره حرفهایی برای آموختن به آدمی دارد. به بهانه رحلت جناب بهجت، که هیچگاه لیاقت نداشتهام حداقل نمازی پشت سر ایشان بخوانم، این چند خاطره را مینویسم. شاید مانند youtube  یا facebook سری را گرم نکند، ولی خوب، شاید هم دلی را گرم کند.

 

روزگاری کوتاه – از نظر زمانی- توفیق داشتم که در جلسات مرحوم اسماعیل دولابی عارف مشهور ساکن تهران حضور پیدا کنم. ایشان میآمد و نگاهی به جمع میکرد و ضمیرها را میدید، بعد شروع به صحبت میکرد و ناگهان افراد متوجه میشدند که دارند جواب سوالی را که در ذهن داشتند میشنوند. گاه غیرمستقیم جواب خود را از شخص دیگری می‌گرفتند. من خود مقام ایشان را بالاتر از آن میدانستم که برای جوابگرفتن بروم. به خاطر بهرهگیری از دم گرم ایشان میرفتم. حتا پیش میآمد که بازیگر یا کارگردانی هم به جلسه ایشان میآمد. رپ و حزباللهی و درویش و جوان و پیر و آدم پشتموبسته و ... هرجوری که بخواهید ... در به روی همه باز بود. شاید بشود گفت که از صفت رحمت خدا در ایشان جلوه کرده بود و جز از رحمت نمیگفت و یک بار هم در مجلس ایشان من صحبت عذاب نشنیدم.

 

همان ایام بود که خواهر جوانم درگذشت و جناب دولابی چندبار در خواب من آمد و توصیههایی برای من و افراد خانواده داشت که برایم این توجه ایشان به افراد حاضر در جلساتشان بسیار جالب بود ...

 

خیلی ساده سخن میگفت. میگفت حقیقت در حرفهای ساده است ...

 

روزی که دلم از گناهی سیاه شده بود به خودم اجازه نمیدادم وارد جلسه ایشان شوم. دم در ایستاده بودم و از طرف دیگر، در حقانیت باورهایم شک کرده بودم. وادی شک را میشناسید لابد. شاید اولین بار بود که برای گرفتن جواب به آنجا میرفتم. هرچه صبر کردیم حاجی نیامد. یکی از اعضای مجلس آمد دم در. قرآن کوچکی در دستش بود و سیگاری در دست دیگر، آمده بود خارج از مجلس، سیگار بکشد. قرآنش باز بود و سورهای میخواند. همینطوری از بالای شانهاش نگاه کردم. آیه 19 سوره آل عمران مستقیم وارد چشمانم شد:

ان الدین عند الله الاسلامو ما اختلف الذین ...

جوابم را گرفته بودم ...

 

مکبر حاجی معمولا یک پسربچه بود که سندروم دان داشت و با لحنی شکستهبسته مکبری میکرد، ولی چه باک که مجلس صفایی داشت که کسی به لحن و قیافه این پسر نخندد و بلکه با صدای او عرش را سیر کنی و در معصومیت چهرهاش، لبخند خدا را ببینی ...

 

تا به حال پشت سر یک آدم اهل دل نماز خواندهاید؟ اگر خوانده باشید شاید کمتر برایتان سوال شود که چرا باید نماز خواند. فقط باید آرزو کنی که یک بار دیگر آن حس را تجربه کنی که در این روزگار که ریا و تظاهر از در و دیوار میبارد، البته، کمتر نصیب میشود.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها :