347- دریا، کوه، صحرا

در طول ساحل قدم میزنیم و صدف جمع میکنیم. صدفهای این قسمت ساحل بسیار زیبا هستند. معماری و ریاضیات و هندسه و شیمی و طراحی و رنگآمیزی به یکباره در یک موجود خودنمایی میکند.

 

ایستادن در برابر دریا، کوهستان و بیابان را تجربه کردهام. گاه فکر میکنم که این سه، خاصه دریا و صحرا، دروازههای ارتباطی میان دو جهان هستند. گویی عالم غیب و عالم ماده با هم تلاقی کردهاند و دریا زاده شده است. صحرا نیز همین طور.

 

روبروی آنها که میایستی یکدفعه همهچیز را فراموش میکنی. این که الان در شهر بودهای، خیابان پرازدحامی را پشت سر گذاشتهای، فردا کار داری ... ناگاه پرسشهای مهم برایت پیش میآید: من اینجا چهکارهام؟ چرا جلوی دریا حسی گنگ مرا میگیرد؟ آفرینش چیست؟ خدایی هست یا نه؟ چرا به افق چشم میدوزم؟ آیا کرات دیگر هم دریا دارند؟ اصلا ما تنهاییم یا دیگرانی هم هستند؟ ...

 

قدمزدن در کوهستان نیز در کنار همه زیبایی و عظمتش، فروتنی خاصی در آدمی برمیانگیزد. یادم هست که یک بار در ارتفاعات تهران(به همراه توحید یا مجید)، شاهد درآمدن کرمهایی کوچک از تخم بودم. شاید قرار بود روزی پروانه شوند. این منظره آنقدر باشکوه بود که ناخودآگاه در برابر آن به زانو افتادم و دوست داشتم هیچگاه این صحنه تمام نشود ...

 

گاه چنین میاندیشم که خدا میدانست انسان را نباید غریبانه در زمین رها کند.

از این رو، طبیعت را آفرید.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥
تگ ها :