330- خاطراتی از دوران خوابگاه (1)

چندی پیش که با همسرم از دوران دانشجویی و خوابگاهمون صحبت میکردیم، به یاد خاطرات بامزه زیادی افتادم. شاید بد نباشه چندتاییش رو تعریف کنم.

*

در طول سالهای زندگی در خوابگاه، سه بار از تخت سقوط کردم.

1- ماه اول که هنوز درست و حسابی به فضا عادت نکرده بودم و یادم نبود که دیگه مثل خونه روی تشک نیستم، صبح به محض بیدارشدن یک دور دور خودم چرخیدم که از تشک خارج بشم، و طبیعتا بخشی از این چرخش رو روی هوا انجام دادم و محکم خوردم زمین.

2- ترم پنجم بود. تخت ما دوطبقه بود و من طبقه بالا بودم. نمیدونم چی شد که در خواب، به شکل نشسته سقوط کردم و کاملا چهارزانو گرمبی روی زمین فرود آمدم. هماتاقیهام (حمید، قاسم، احد) سرهاشون رو از روی بالش برداشته بودند و در روشنایی ضعیف اتاق، با تعجب و ترس نگاهم میکردند.  من هم که بعد از فرود بیدار شده بودم داشتم اونها رو نگاه میکردم.

3- ترم چهارم بود. باز هم تختم دوطبقه بود. وسط امتحانها بودیم. یک هفته تعطیل بودم و بعدش استاتیک داشتم. کاملا یادمه که در حال سقوط از تخت از خواب بیدار شدم و دیدم زمین و مجید دارند به من نزدیک و نزدیکتر میشن. کاملا حالت ترسان مجید و حالت بهتزده خودم رو که در هوا چشمام رو باز کرده بودم یادمه. روی دست راست خوردم زمین و سه چهار روز دستم متورم بود و خدا رحم کرد که نشکست. هفت روز بعد که استاتیک داشتیم دستم کاملا خوب شده بود و رفتم سر جلسه.

*

برادر بزرگم هم تعریف میکرد که یکبار که در دوران دانشجویی در اون قطارهای ششصندلی قدیمی به تهران میرفته، یک شب روی سکوی بالای صندلیها میخوابه. صبح که بیدار میشه میبینه 5 تا کله بالای سرش با وحشت دارن نگاهش میکنند. نگو نصفهشب افتاده پایین و تا صبح درازکش وسط کوپه خواب بوده. همین باعث شده 5 نفر دیگه تا صبح نخوابند و فکر کنن اون خدای ناکرده مرده یا بیهوش شده. خلاصه اینکه وقتی می‌بینند آقا کاملا سالم و در تمام مدت خواب بوده، میخواستند از عصبانیت حسابی بزنندش!

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠
تگ ها :