321- یکی بود یکی نبود

 

طرفداری محض یا مخالفت محض و صددرصد درباره مسائلی مانند «خداباوری/خداناباوری، بود یا نبود عالم غیب/عالم وجود، واقعی‌بودن یا نبودن هستی و جلوه‌های آن، وجود یا عدم وجود روح ... » به نظر من، نوعی ساده‌انگاری یا پاک‌کردن صورت مساله است.

 

چندهزار سال کشمکش نوابغ بشری به چه نتیجه‌ای رسیده است؟ هنوز هیچ نظریه خداباورانه‌ای نتوانسته با اطمینان صددرصد یک ملحد را به زانو درآورد و  هیچ فیلسوف دین‌ستیز اعجوبه‌ای نتوانسته خداپرستان را مجاب کند.

اگر راه‌حل این مسائل فرامادی، چنان بود که با اطمینان یک مساله ریاضی را حل و اثبات کنیم، دعوا برای همیشه برچیده شده بود.

 

مساله، باور است. آنچه در اسلام ایمان هم گفته می‌شود. مریدان را معجزه‌ای آرام می‌کند. همین که مرادشان بیماری شفا دهد، طی‌الارض کند، پیشگویی یا غیب‌بینی نماید، روح احضار کند ... نشانه اثبات حقانیت اوست. ولی متاسفانه این امور تنها در دایره قدرت خداباوران نیست. بسیاری هستند که معتقد به اسلام یا مسیحیت ... نباشند و چنین کنند.

اگر مساله شفایافتن از معصوم  و امامزاده است،  ایمان واقعی به یک دارونما (پلاسبو) بارها بیمار را شفا داده است. یعنی نفس باور صددرصد و ایمان صددرصد به هر چیزی –خواه درخت، خواه بت، خواه قرص و خواه امام- می‌تواند شفا دهد. مساله باور است. باورهای ما تعیین‌کننده همه چیز ما هستند.

 

اما بالاخره نباید واقعیتی باشد؟ این که افرادی می‌گویند هیچ واقعیت و حقیقتی وجود ندارد نوعی تنبلی است. همین نظر خود نشان می‌دهد دست کم یک واقعیت وجود دارد. (اینکه هیچ واقعیتی وجود ندارد!) و بلافاصله خود این حرف، خودش را نقض می‌کند.

این که افرادی به سادگی بگویند چیزی جز ماده موجود نیست هم ساده‌انگاری است. خود این نظر آنها کجا ثبت شده؟ در گوشه‌ای از مغزشان؟ مگر این ایده، باید در مغز شخص خاصی ثبت شود؟ اصلا مگر علم موجود، توانسته بسیاری چیزها را توصیف کند و توضیح دهد؟ هرچه را که نمی‌فهمند به‌راحتی برچسب غیرعلمی می‌زنند و می‌گذارند در نهانخانه. اصلا کدام علمی در کدام مغزی ثبت شده که جایش در ماده باشد؟ اگر بگوییم در کتاب و CD است که آنها چیزی جز مرکب و جوهر و مشتی صفر و یک نیستند.

 

چه معیار و دستاویز محکمی، شخص را قانع می‌کند که باایمان یا بی‌ایمان باشد؟ مگر نه این که به گفته امام معصوم، کمترین چیزی که بین انسان‌ها توزیع شده «یقین» است؟ به جز عده‌ای، همه ما در پندار و گمانیم.

 

برای شخص من، پوچی ملال‌آور زندگی بدون معنویت، بدون هدف، بدون غایت –گیرم که در اوج شادی و رفاه و بی‌غمی- یکی از مهم‌ترین دلایل دین‌باوری است. شاید این صرفا یک باور دروغین یا توهم شخصی باشد، ولی تصور اینکه موجودی تصادفی در نظامی بی‌صاحب باشم، برایم ناگوار است. حضور خدا در زندگی من، تفسیر تمام سوالات بی‌جواب است. تنها عامل امیدبخش، انگیزه‌زا و تبین‌کننده رویدادهای هستی است. اگر روزی به طور صددرصد قانعم کنند که خدایی نیست، به احتمال فراوان خودکشی خواهم کرد. چون دمی زیستن در جهان زشت و تاریک بی‌خدا، وقت‌تلف‌کردن است! نمیخواهم نقطه‌ای رها باشم در محور مختصاتی که مبدا ندارد. به قول آن نویسنده که می‌گفت خدا که نباشد همه چیز مجاز است.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
تگ ها :