318- درباره کارتون (3)

بخش مهمی از دوران کودکی ما –افراد بین 25 تا 35 سال فعلی- با خاطرات برنامه کودک پر شده است. دوستان می‌دانند که در این مورد خیلی حرفه‌ای هستم و حتا موسیقی متن و صدای دوبلورهای کارتون‌های دوران کودکی را در خاطر دارم. چندی پیش که داشتم  برنامه‌های کودک را در ذهنم مرور می‌کردم به چند مورد ترسناک برخوردم که همینطوری در وبلاگ می‌خواهم از آنها یادی بکنم.

1- مامفی (فیل عروسکی): وقتی دوربین در تیتراژ اولیه کارتون روی صورت پیرزن جادوگر زوم میشد خیلی می‌ترسیدم. یادم است سه چهارساله بودم که در چنین شرایطی، بدوبدو به حیاط دویدم و داد زدم مامان! از قضا یک تشت هم توی حیاط بود که پایم را داخلش گذاشتم و سر خوردم و با کله رفتم توی زمین.

2- نمایش عروسکی «حسنی و لوبیای سحرآمیز» اوائل انقلاب که غول می‌گفت: هاهاها بوی آدمیزاد میاد!

3- تیتراژ کارتون «دختری به نام نل» که به لحظات غروب و ساعات اولیه شب گره می‌خورد و فضای غمبار کارتون را بدتر می‌کرد.

4- یک برنامه عروسکی حدودا ده‌دقیقه ای ژاپنی. دختری که برای یک پیرمرد و پیرزن فقیر پارچه می‌بافت و ناگهان معلوم می‌شد یک قو است. در پشت پرده پارچه می‌بافت و همزمان موسیقی مرموزی (که طبیعتا نمی‌توانم در وبلاگ برایتان تشریح کنم) پخش می‌شد. برایم قابل فهم نبود و از آن برنامه می‌ترسیدم. هنوز نفهمیده‌ام منظور آن چه بود. آیا بخشی از افسانه‌های ژاپنی است که برای خود آنها قابل درک است؟

5- یک بخش از کارتون «پسر شجاع» که میمونی با خوردن یک معجون تبدیل به یک حیوان وحشی می‌شد مرا می‌ترسانید.

6- کلیه قسمت‌های سندباد که غول و جن و ... داشت.

7- از همه بدتر، یک فیلم احتمالا اروپایی بود که دو سه بار در تلویزیون نمایش دادند و اصلا درک نمی‌کنم چرا؟ ماجرای مردی بود که وارد دکه تلفنی می‌شد و نمیتوانست در بیاید. کسی نمی‌توانست درب را باز کند. دکه را از جای کنده، سوار خودرویی می‌کردند و مرد را به جایی می‌بردند که افراد دیگری هم نظیر او حبس شده بودند و به‌تدریج مرد می‌دید که زندانیان دکه‌های تلفن در حال مردن هستند و حتا بعضی از آنها اسکلت شده بودند.  این فیلم را دو سه بار نشان دادند که نمی‌دانم چرا. شما از چه می‌ترسیدید؟

 

دیگر مطالب کارتونی این وبلاگ:

129-  درباره کارتون (1) 2 دی‌ماه 1383

160- درباره کارتون (2) 11 تیر 1384

219- جوزف باربرا 29 آذر 1385

240- سه خاطره کارتونی 10 اردیبهشت 1386 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥
تگ ها :