314- آدم‌بزرگ‌ها

 

میدانید؟ کتابها و شعرها و نواهایی هستند که گاهی آرزو میکنم آنقدر سرشار بودم که یکی مانند آنها را خلق میکردم. در برابر آفرینندگان آنها احساس کوچکی می‌کنم. مثلا به نظر من میارزد آدمی فقط و فقط یک کتاب بنویسد در حد شازده کوچولو! بارها خواندهامش. آخرین بارش همین نوروز. فرازی از این کتاب را - برای یادآوری - میآورم و از خودم - با ترس و لرز-  میپرسم نکند آدمبزرگ شده باشم؟

 

«... چون آدمبزرگها عاشق عدد و رقم هستند. وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچوقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمیکنن، هیچوقت نمیپرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازیهایی رو دوست داره؟ پروانه جمع میکنه یا نه؟

میپرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق میگیره؟

و تازه بعد از این سوالاس که خیال میکنن طرف رو شناختن!

اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز  که جلو پنجرههاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن. باید حتما بهشون گفت یک خونه چندمیلیونتومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!

یا مثلا اگه بهشون بگی که دلیل وجود امیرکوچولو اینه که تودلبرو بود، میخندید و دلش یک بره میخواست و برهخواستن خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسیه، شونه بالا میندازن و باهاتون عین بچهها رفتار میکنن، اما اگه بهشون بگی سیارهای که ازش اومده بود، اخترک B612 است، بیمعطلی قبول میکنن و دیگه هزارجور چیز ازتون نمیپرسن. اینجوریه دیگه! نباید ازشون دلخور شد.  بچهها باید نسبت به آدمبزرگها گذشت داشته باشند ...

 

شازده کوچولو، آنتوان دو سن ته گزوپری، با صدا و ترجمه احمد شاملو

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
تگ ها :